آموزش الفبا در دل طبیعت/ کلاس درسی که کرونا هم تعطیلش نکرد

73 بازدید ۹۹/۰۲/۲۴، ۷:۳۱ ق٫ظ

بهترین راه این بود که بروم منطقه. لااقل سعی‎ام را بر این بگذارم که درس کلاس اولی‎ها را تمام کنم. دانش‎آموزی که هنوز سوادش کامل نیست و حروف الفبایش را کامل نمی‌داند، اگر سال بعد پایه­ دوم شود، فایده‌ای ندارد. دست به کار شدم و به منطقه آمدم تا کارم را تمام کنم.

به گزارش «ایام»، یکی از حواشی مهم شیوع کرونا، تعطیلی مدارس و ناتمام ماندن آموزش فرزندان ایران است. پایه‌های مختلف تحصیلی، هر کدام به نوعی به این دلیل دچار مشکلاتی شده‌اند. اما یک معلم جوان و دلسوز، تمام تلاش خود را کرده تا دانش‌آموزان پایه اولش که از روستاییان و عشایر هستند، حداقل از تکمیل آموزش الفبا محروم نمانند. در این گزارش با این معلم سی ساله اهل دزفول آشنا می‌شویم:

یک ساختمان، یک کلاس

محسن رضایی هستم. در دزفول ساکنم و سه سال است که در آموزش و پرورش تدریس می‎کنم. در عشایر منطقه احمد یا فداله که یک مدتی از سال را در روستا هستند، هم مدیر هستم هم تدریس می­‌کنم. منطقه کلا منطقه‎ محرومی است. چه از لحاظ وضع مالی‎ و زندگی‎شان چه زیرساخت و رفاه‌شان. مدارس‌ فقط می‎شود گفت یک ساختمان است. در آنجا ۴۳ تا دانش‎آموز دختر و پسر دارم. از پایه اول تا ششم، همه در یک کلاس هستند.

دو نفر معلم هستیم که تقریبا بیست و پنج روزی در منطقه بیتوته می‎کنیم. در خود مدرسه می‎مانیم. بعد بیست و پنج روز دوباره یک چهار پنج روز برمی‎گردیم شهر. در منطقه آنتن و اینترنت یک مقدار ضعیف است و زیاد نمی‎توانیم خبرها را دنبال کنیم، تلویزیون هم نداریم. در مدرسه بودیم که از اداره تماس گرفتند و خبرمان کردند: «باید برگردین شهر، به خاطر ویروس کرونا مدارس تعطیلن.»

مشق تلفنی

می‌­دانستم اکثر خانواده‌های دانش‎آموزها، گوشی لمسی ندارند که بتوانند چیزی را دنبال کنند. به خاطر همین بیشتر به صورت تماس تلفنی با دانش‎آموزها در ارتباط بودم. کلاس اولی‎ها بیشتر. با پدرهاشان تماس می‌­گرفتم. گوشی‎ را می‎دادند دست بچه‎ها. می‎گفتم: «فلان درس رو برام بخون، فلان حروف‎ها رو بخون، فلان مشق رو برام بنویس و این‌ها.» این کار را تا بعد از تعطیلات عید انجام می‎دادم.

با این تماس­‌های تلفنی، فقط می‎توانستم به آن­ها یک مشق بگویم. یا مثلا درس‎های قبلی را تکرار کنم. چون خودم خانواده‎ها را دیدم، دانش‌­آمو­زها را به‌­خوبی می‌­شناسم. الان بچه‎ها رغبتی به درس خواندن و انجام این تکلیفی که معلم پشت تلفن گفته، ندارند و خود را موظف به انجام این تکالیف نمی‎دانند. ولی وقتی دانش‌آموز به مدرسه می‎آید، مجبور می‎شود آن کار را انجام بدهد. حالا شاید برای بقیه پایه‌ها می‎شد، مثلا درس پانزدهم بودند بگویم درس شانزدهم را هم بنویس. ولی برای کلاس اولی‎ها که هنوز آموزش حروف الفبایشان باید تکمیل می‎شد که بتوانم درس بعدی بروم، مشکل بود. دیدم با تماس تلفنی نمی‎شود. از این‎ سمت اداره‎ها هم گفتند که تعطیلات تقریبا تا پایان سال تحصیلی هست. بهترین راه این بود که بروم منطقه. لااقل سعی‎ام را بر این بگذارم که درس کلاس اولی‎ها را تمام کنم. دانش‎آموزی که هنوز سوادش کامل نیست و حروف الفبایش را کامل نکرده، مطمئنا اگر سال بعد پایه­ دوم شود فایده‌ای ندارد.

کلاس‎ اول‎های من درس‌شان خیلی خوب بود. هوش‌شان را نسبت به دانش‎آموزان شهر می‎سنجم، واقعا خوب بودند. نمی‎توانستم به خودم بقبولانم که بیایم این شش تا دانش‌آموز کلاس اولم را تجدید کنم تا دوباره سال بعد بیایند کلاس اول. گفتم بروم در منطقه بالاخره یک هفته، دو هفته درس‌شان را برسانم. یعنی آن ده، پانزده‌تا حرفی که مانده را درس بدهم که بعدش اگر تکلیفی دادم، بتوانند انجام دهند. دیگر فرصتی نبود و راهی هم نداشتم. ماه رمضان هم نزدیک بود. دست به کار شدم و به منطقه آمدم تا کارم را تمام کنم. از سختی‎های راه هم بد نیست بگویم. تنها وسیله‎ای که الان برای من معلم وجود دارد، نیسان است. هفت، هشت ساعت راه است. تازه شانس بیاورم جلوی نیسان سوار می‎شوم، شانس نیاورم باید بروم بنشینم عقب که جاده کوهستانی است و پر از پیچ و خم.

هشت ساعت کلاس در طبیعت

در فضای بیرون مدرسه به آن­ها درس می‎دادم. آنجا طبیعت خوب و بکری دارد. آموزش‌وپرورش هم اجازه نمی‌­داد و غیرقانونی بود که در مدرسه کلاس بگذاریم. پایه‎های دیگر هم می‎آمدند. یک مقدار تکلیف می‌­دادم، یا جایی اشکال کوچکی داشتند، کمک‌شان می‎کردم و می‎رفتند. بعد از دو یا سه روز، دوباره می‌‏گفتم بیایند. ولی اولی‎ها نه، روزانه از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر می‎آمدند و خب رسمی هم نبود که بخواهم پنج‌شنبه یا جمعه را تعطیل کنم. این مدت را در تمام طول هفته درس می‎دادم.

در این فکر بودم هم برای دانش‎آموزها هم برای خودم خطر دارد. ولی راهی نبود. دانش‎آموزها در شهر بالاخره یک راهی داشتند. با اینترنت و گوشی‎ و تبلت‎ می‎توانستند کارشان را راه بیاندازند. ما راهی نداشتیم. در حد توان خودم نکات بهداشتی مثل ماسک و شستن دست‌ها را رعایت می­‌کردم. مقداری ماسک و دستکش آورده بودم، البته خیلی گیرم نیامده بود. ولی به مقداری که می‎توانستم به آن­ها دادم. فاصله را رعایت می‎کردیم. به دانش‎آموزها می‎گفتم: «پیش همدیگه نمونید، اصلا نباید با همدیگه دست بدید، با همدیگه بازی نکنین.» تا جایی که توانستم رعایت کردم. ولی حالا نمی‎شود گفت همه چیز به صورت صد درصد خوب پیش رفت. بعضی پدرومادرها آمدند تشکر ‎کردند. می‌گفتند معلم‎های دیگر نیامدند، شما آمدید، دست‌تان درد نکند دانش‎آموزها را کمک می‎کنید. به نظرم راضی بودند و طوری نشد که مثلا بگویند چرا آمدید و کروناست. خانواده خودم هم حقیقتش نه اینکه بگویند نرو. می‌گفتند هیچکدام از معلم‎ها نرفتند، چون اداره اجازه نمی‌دهد. ولی می‌دانستم راضی بودند. خیلی از دوستان و از همکارها هم می‎گفتند هیچکس نرفته، شما هم نروی بهتر است. ولی به دلایلی که داشتم، نمی‎توانستم بی‌تفاوت باشم.

هوش بالای بچه‌های عشایر

بهداشت این مناطق طبعا ضعیف است. خیلی از خانواده‎ها دستشویی و حمام ندارند. طرف می‎خواهد حمام کند، باید یک محوطه‎ای قبلش درست کند. خانه‌هایشان هم نود درصد از سنگ است. سنگ می‎چینند روی هم، سقف خانه‎شان هم چوب است و گل. البته بهداشت مهم است. ولی چیزی که آن­جا شاید اهمیتش بیشتر از بهداشت باشد، تغذیه است. در همین ایامی که رفتم، دانش‌­آموزم تا پنج بعدازظهر می‌­ماند. اما تنها چیزی که با خودش می‎آورد یا نان خالی یا نان و پیاز یا مثلا نان و کمی سیب بود. از لحاظ تغذیه خیلی در مضیغه هستند. چون این را از قبل می‎دانستم، به‌­خاطر طولانی بودن زمان کلاس، مقداری خوراکی با خودم بردم که بین تدریس به بچه‌ها بدهم تا کشش داشته باشند. شاید دیدگاه خیلی‎ها این باشد که دانش‎آموزهای عشایر از لحاظ درسی ضعیف‌تر هستند. ولی واقعا هم هوش و استعداد بالایی دارند، هم علاقه‎ زیادی دارند.

تحقیق: جعفر الهایی
تدوین: حمزه جعفری

لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/4732

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی