در جستجوی خواجه نصیرالدین قرن پانزدهم...

عوامل موثر در شکوفایی علم در تمدن درخشان اسلامی

41 بازدید ۹۹/۰۴/۳، ۱۱:۳۳ ق٫ظ

در فرض این‌که دستگاه حاکمه هم حمایت نکنند؛ بدتر از مغول که دیگر قابل تصور نیست! «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم»! مسئله این‌جاست: برای رشد جامعه علمی، راهی جز همت خود جامعه علمی نیست. جامعه علمی، خود، اگر «خواجه نصیرالدین»هایی در خود بپرورد، خواهد توانست حتی هلاکوخان مغول را هم به خدمت توسعه علم بگیرد!

به‌گزارش «ایام»، متن پیش رو نوشتاری از «مرضیه فروزنده»؛ دانشجوی دکترای فلسفه سیاسی است که طی آن تقریظی بر مقاله دکتر گلشنی با عنوان «عوامل موثر در شکوفایی علم در تمدن درخشان اسلامی» نگاشته است. متن این نوشتار که در راه شماره ۵۱ نشریه فرهنگی، تحلیلی راه به چاپ رسیده است را در ادامه می‌خوانید:

مرور اجمالی یک مقاله

دکتر گلشنی در مقاله “عوامل موثر در شکوفایی علم در تمدن درخشان اسلامی” که فصلی از کتاب “از علم سکولار تا علم دینی”(۱) است؛ ده عامل را که منجر به شکوفایی علمی تمدن اسلامی، از نیمه دوم قرن دوم تا اواخر قرن پنجم هجری شده است؛ به این ترتیب ذکر می‌کند:

  1. تشویق قرآن و سنت به فراگیری علم (آیاتی از قبیل «آیا آنها که می‌دانند با آنها که نمی‌دانند برابرند؟» و…).
  2. تشویق قرآن به کاوش طبیعت (آیاتی مانند «آیا به شتر نمی‌نگرید که چگونه خلق شده؟» که نشان می‌دهد اسلام، «مشاهده» را به عنوان یکی از منابع کسب علم پذیرفته است. در حالی که در جامعه علمی یونان باستان، هیچ جایگاهی برای «مشاهده» قائل نبودند.).
  3. تشویق به کسب علم از هر منبع ذی علم (آیاتی مانند «بشارت باد بر بندگان من، آن کسانی که به سخن‌ها گوش می‌دهند و از بهترین آن پیروی می‌کنند» و احادیثی از قبیل «علم گمشده مؤمن است. پس آن را جذب کنید ولو اینکه در دست مشرکان باشد».)
  4. تشویق دانشمندان و فراهم کردن امکانات برای تحقیق و آموزش.

الف) بزرگداشت علما (دانشمندان نزد حکام بلاد اسلامی جایگاه و احترام داشتند. آزادانه به دربار رفت و آمد می‌کردند و گاه مناصبی چون مشاوره و وزارت نیز به آنها داده می‌شد.)

ب) کمک مالی به دانشمندان.

ج) کمک مالی به دانشجویان.

د) ایجاد مدارس (مانند بیت الحکمه و الازهر و…)

ه) فراوانی کتابخانه‌ها.

و) تخصیص موقوفات برای ترویج علوم (در سوریه و مصر و عراق، ثروتمندان بزرگ، املاک خود را برای خدمت به دانش وقف می‌کردند.)

۵.  احساس جهان-وطنی در علمای مسلمان (مقوله «مسافرت، برای کسب علم» مسئله‌ای پذیرفته شده در میان طلاب و علمای مسلمان بود)

۶. حاکمیت روح تسامح (دانشمندان در کار علمی خود تعصب نمی‌ورزیدند و از دستاوردهای علمی دیگر مذاهب استفاده می‌کردند. و با اهالی علم مباحثه و تبادل نظر داشتند و…).

۷.  تعهد به پیروی از برهان (به معنی پرهیز از «تقلید» در کار علمی. با استناد به آیاتی مانند «ولا تقف ما لیس لک به علم»)

۸. حقیقت جویی دانش پژوهان (مشی و منش دانشمندان مسلمان این بود که حق را بگویند و بنویسند و بپذیرند ولو این‌که «خلاف منافع شخصی»شان باشد).

۹. جامعیت علم اسلامی و وحدت علوم در اسلام (دانشمندان مسلمان قائل به «وحدت علوم» بودند و چنان که می‌بینیم هریک از چهره‌های شاخص علمی آن دوران در چند زمینه مختلف علمی صاحب رأی بودند. بر خلاف تجزیه‌گرایی علمی امروز..

۱۰. سخت کوشی دانشمندان مسلمان در کسب معرفت.

وضعیت امروز

۱۰  عامل منظور نظر دکتر گلشنی را می‌توان به سه دسته کلی تقسیم کرد:

  • عوامل مساعد رشد علمی، در «متن مقدس». (عوامل ۱ و ۲ و ۳ و ۷)
  • عوامل مساعد رشد علمی، در دستگاه حاکمه بلاد اسلامی. (عامل ۴)
  • عوامل مساعد رشد علمی در مشی و منش دانشمندان مسلمان. (عوامل ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰)

اما وضعیت این شاخص‌ها امروز در عالم اسلام –خصوصاً ایران- که تصمیم به بازیابی شکوه علمی اسلام داریم چگونه است؟

معمولاً در پاسخ به این سؤال، اذهان به این سمت می‌رود که امروزه علم و عالم آن جایگاه را نزد دولت‌ها و حاکمیت ندارد! و بودجه تحقیقات علمی کم است! و خلاصه از دانشمندان و نوابغ بی نظیر ما، «حمایت» نمی‌شود و…

اما آیا این «فرافکنی» نیست؟! آیا جامعه علمی ما، با این بهانه‌ها، ضعف‌ها و کم کاری‌های خود را به گردن دیگران و دولت‌ها نمی‌اندازد؟! در این مقاله، تنها یک عامل مربوط به «حمایت» دولت‌ها است. شش عامل مربوط به روحیات خود دانشمندان است. از متون مقدس اسلامی که از آغاز تاکنون، چیزی کم نشده! دستگاه حاکمه نیز کماکان همان حمایت‌هایی را که دکتر گلشنی برشمرده است از علم و عالم دارد: حقوق هیأت علمی دانشگاه‌ها و معلمان مدارس، امکانات زندگی دانشجویان (از خوابگاه تا سلف سرویس و اینترنت و…) همه از محل بودجه دولت است.

امروز «تقلیدگرایی» از محرزترین صفات جامعه علمی است. هم در رشته‌های فنی و هم در رشته‌های انسانی. سال‌هاست که متون درسی بی‌هیچ حذف یا اضافه‌ای، ترجمه می‌شوند و به عنوان «اصول لایتغیر و تشکیک ناپذیر» به خورد دانشجو داده می‌شوند. استادان حتی زحمت لحاظ کردن انتقادات خود غربی‌ها به کتب‌شان را هم نمی‌دهند، چون «این متون، علمی و عقلانی‌اند و محال است که نقدی به ساحت مبارکشان وارد باشد». افتخار استاد دانشگاه‌های برتر ما به آن است که جزوه‌اش «همان جزوه‌ای است که وقتی خودم در لندن دانشجو بودم…»! یا این‌که «من سیلابس درسی و تمرینات و سوالات امتحان را آکبند(!)، از سایت دانشگاه‌ام آی تی برمی‌دارم!»

روی دیگر سکه «تقلیدگرایی» در «حفظ محوری» دانشجویان است که البته نیاز به توضیح ندارد. یا امروزه «سخت کوشی» را در چند درصد از دانشجویان می‌توان مشاهده کرد؟ امروز مفهومی به نام «قلق نمره گرفتن» مفهومی شناخته شده در میان دانشجویان است. «هنر» یک دانشجو، آن است که تشخیص دهد «استاد چه شکلی امتحان می‌گیرد؟» اگر بتوان نمونه سؤال‌ها یا خود سؤال‌های امتحان را بیاید در صدر احترام و مراجعه سایر همکلاسی‌ها خواهد بود! «تقلب» در امتحان؛ رونویسی تمرین‌ها و تحقیق‌ها و… در جامعه دانشگاهی ما هیچ قبحی ندارد! و حتی گاهی از سوی اساتید پذیرفته شده و مجاز است!

تکلیف اموری مثل «جامعیت علمی» هم که دیگر مشخص است! از روز اولی که دانشجو وارد دانشگاه می‌شود چنان مرزهای پر رنگی میان رشته‌های«برق» و «عمران» و «مکانیک» و… می‌بیند که گویی هیچ ارتباطی بینشان نیست. غافل از این‌که برای ساختن هر چیزی، از موبایل گرفته تا خودرو و آب پاش هوشمند چمن‌های شهرداری! و… نیاز به ارتباط این رشته‌ها است.

اساتید محترم «برق- مخابرات» و «برق-قدرت» تا سنین ۵۰- ۶۰ سالگی، هنوز چنان یکدیگر را «به هیچ می‌انگارند» و با هم بیگانه‌اند که یک «انتخاب گرایش» ساده می‌تواند مدت‌ها ذهن دانشجو را به خود مشغول کند. تا چه رسد به ذهن دانش‌آموز هنگام انتخاب رشته دانشگاه؛ یا دانشجو هنگام انتخاب رشته ارشد. و کیست که بگوید «رشته‌های مهندسی نه در کاربرد تفاوت خاصی دارند و نه در کلیت دروس و شیوه‌های آموزشی…». بسیاری از موضوعات در برق و ریاضی، برق و فیزیک، برق و کامپیوتر، برق و مکانیک، حتی برق و شیمی! مشترک است. و بسیاری از موضوعات نیز در روانشناسی و جامعه شناسی، روانشناسی و منطق، روانشناسی و پزشکی و… نیز مشترکند.

با این وجود ما هنوز «انتخاب رشته» یک دانش آموز ریاضی میان رشته‌های مهندسی را یک «تصمیم سرنوشت ساز» می‌دانیم! و هنوز بیگانگی و بی‌خبری از هم، میان اساتید ما بیداد می‌کند. چه حرف‌های تکراری که از هر استادی می‌شنویم، و چه نکات ریشه‌ای که از قلم همه اساتید می‌افتند! این یعنی «تجزیه‌گرایی و جزیی‌نگری» در اعلا درجه حتی میان استاد این درس تا استاد آن درس در یک دانشکده! البته امروز به لطف «روی آوردن غرب، به علوم میان رشته‌ای»، ما نیز با همان «عادت تقلید» معهود، نیم نگاهی به این علوم انداخته‌ایم و فی المثل در دانشگاه «صنعتی»، رشته‌های مدیریت و اقتصاد و فلسفه علم تاسیس کرده‌ایم!

این چنین است حکایت روحیه «جهان وطنی»! استاد و دانشجوی شریف، مثلاً دانشگاه علم و صنعت یا خواجه نصیر را اصلاً دانشگاه محسوب نمی‌کند تا چه رسد به تعامل علمی برقرار کردن و این تازه در یک شهر است! تا چه رسد به دانشگاه فردوسی و شیراز و اصفهان و …! و تا چه رسد به تبادل دانش با عراق و مصر و ترکیه و پاکستان و…! ولی البته که تبادل علمی با دانشگاه‌های اروپا به شدت رایج است! و اگر بتوان نام این را تبادل گذاشت و «جهان وطنی» و سفر برای کسب دانش. که به زعم حقیر، چندان نمی‌توان چنین تصور کرد. چون از طرفی محدود و منحصر است به «یک تعریف خیلی خاص از جهان، یعنی فقط اروپای غربی و آمریکای شمالی!» و از طرفی نیز با توجه به مرجعیت مطلق دانشگاه مقصد برای دانشگاه‌های مبداء، این سفرها بیشتر یک «پناه بردن به آغوش مادر» است تا تعامل میان دو مرکز علمی…(۳)

مدل خواجه نصیری

به‌زعم حقیر، نکته همین جاست: کم کاری جامعه علمی. به مثالی که دکتر گلشنی در همین مقاله می‌آورد توجه کنیم: «پس از حمله مغول به جهان اسلام، علما به این طرف و آن طرف متواری شدند. در چنین افق تاریکی، خواجه نصیرالدین طوسی هلاکوخان مغول را به ساختن یک رصدخانه تشویق کرد و آن را وسیله‌ای برای جذب علمای دمشق، موصل، قزوین و تفلیس و دیگر نقاط قرار داد و مشهورترین دانشمندان عصر خود را در آنجا جمع کرد… حتی یک منجم چینی به نام فائومون جی را نیز به آنجا دعوت کرد و به تدریس اصول اقلیدس و مجسطی گمارد. خواجه در رعایت حال علما نهایت کوشش را می‌کرد و از ممرّ عواید اوقاف تمامی بلاد مغول، که در اختیارش بود، برای آنها حقوق مقرر داشته بود… خواجه نصیر به هنگام برپایی رصدخانه مراغه، چون علوم فلسفی و طب تا حد زیادی متروک شده بود و غالباً در خفا تدریس می‌شد به طلاب این علوم مستمری بیشتری می‌پرداخت و لذا عده بیشتری به این علوم روی آوردند… گفته‌اند خواجه طوسی برای ساختن رصدخانه مراغه به قدری مال از هلاکو گرفت که حساب آن را جز خدای تعالی کسی نداند…»

خب؛ در این حکایت چه می‌بینیم؟ شخصیتی به نام «خواجه نصیرالدین طوسی» را می‌بینیم که خود، در ابتدا «دانشمند» و از اهالی علم است. یک حکومت به دور از علم و «کتاب سوز» و غارتگر را هم می‌بینیم که «مغول» است. این «دانشمند»، از یک سو به دربار چنین حکومتی نفوذ کرده و موفق می‌شود که از یک چنین حکومت علم سوزی، برای ترویج علم، پول بگیرد! دقت کنیم: این از الطاف و کرامات «مغول» نیست! که مغول به حد کافی کرامات خود را نشان داده!؛ این تنها و تنها از هنر خواجه است که زحمت چنین «تربیت»ی را به خود داده. تربیت حکام خونریز مغول. و باز دقت کنیم که آن‌چه که خواجه از هلاکو گرفته، ظاهرا فقط «مال» است. باز باقی زحمت ترویج علم نیز به دوش خود اوست.

و همین «دانشمند»، از طرفی هم شروع می‌کند به « جمع‌آوری» علمای متواری شده از سایر بلاد و به تشویق آنها همت می‌گمارد. این یعنی «توان مدیریتی» که حتی توجه کند به این‌که کدام علوم در ضعفند؟ و چگونه باید تقویت شوند؟ و… شاید ماموریتی شبیه به ماموریت «نقشۀ جامع علمی» امروز ما!

در فرض این‌که دستگاه حاکمه هم حمایت نکنند؛ بدتر از مغول که دیگر قابل تصور نیست! «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم»! مسئله این‌جاست: برای رشد جامعه علمی، راهی جز همت خود جامعه علمی نیست. جامعه علمی، خود، اگر «خواجه نصیرالدین»هایی در خود بپرورد، خواهد توانست حتی هلاکوخان مغول را هم به خدمت توسعه علم بگیرد!

و الا وضع به همین منوال است: بودجه‌های بسیاری به بدنه علمی و آموزشی کشور تزریق می‌شود و به علت کم مایگی مدیریتی اهالی علم ما، محصولی کارآمد از آن برنمی‌آید! توقع کودکانه و خامی است که جامعه علمی هیچ لیاقتی از خود نشان ندهد و دولت و حاکمیت برای اعضای این جامعه بی‌تحرک فرش قرمز پهن کند و در مقابلش نود درجه تعظیم کند و مدیریت‌ها را بی‌آنکه لیاقت و صلاحیتی در او دیده شده باشد، به وی بسپارد…

چنین بود که رهبر بصیر و مدبر ما، در پاسخ به گلایه‌ای که «شما از رویان و انرژی هسته‌ای و… حمایت می‌کنید اما از علوم انسانی، نه» فرمودند (نقل به مضمون): «علوم انسانی هم دکتر کاظمی آشتیانی(۴) خودش را رو کند، ما حمایت خواهیم کرد!»

شرایط بیرونی و جهانی

اما آیا اساسا حصول یک چنین شرایطی، مقدور است؟

چنین می‌نماید که دکتر گلشنی یک عامل را از نظر دور داشته است. عاملی که شاید بتوان گفت پررنگترین وجه تفاوت امروز و آن روز امت اسلام است: عامل «شرایط بیرونی و جهانی».

زمانی که دکتر گلشنی از آن بحث می‌کند؛ یعنی زمان شکوفایی علمی تمدن اسلامی، علم از جامعه اروپا طرد شده است. (از باقی سرزمین‌ها بی‌خبرم. اما تفاوت را در وضعیت امروز اروپا هم اگر بجوییم، وضع به حد کافی روشن خواهد شد) اروپا، اگر اهل علمی هم دارد، در گریز از خرافه‌پرستی و جهل‌گستری و سرکوب کلیسا، در جستجوی پناهگاهی است؛ و در آن شرایط است که «آغوش باز سرزمین‌های اسلامی» این‌چنین تاثیرگذار و جذب کننده می‌شود.

دکتر گلشنی در همین مقاله می‌نویسد: «اسلام در حالی که تکیه کردن مسلمانان بر غیر مسلمانان را جایز ندانسته است، در مورد فراگیری علم، چنین مرزی را قائل نمی‌شود و گرفتن علم از هر منبع صاحب علمی را توصیه می‌کند».

اما ایشان این مطلب را از نظر دور می‌دارند که امروز، دوره‌ای بر جهان گذشته است به نام «استعمار». دورانی که عده‌ای، نهایت تلاش خود را در «پیشبرد علمی خود و دور نگه داشتن سایرین از علم» به کار بستند. دورانی که «علم، انحصاری شد».

وضعیت امروز و دیروز مسلمین، با توجه به این تفاوت عظیم، به هیچ وجه قابل قیاس نیست. غرب طی ۳-۴ قرن درب‌های علم را بسته و در شرایطی که بقیه جهان را به مالکیت خود درمی‌آورد (که مشهور است خورشید هیچ‌گاه در بریتانیا غروب نمی‌کرد!)، برای این «تملّک» لازم است هرچه بیشتر، مملوکان را بی‌سروصدا و دست به دهان و عقب نگاه داشت و هرچه بیشتر بر آنها برتری جست. و هدف از این تملک، چیزی نیست جز «دوشیدن منابع مادی و غیرمادی (و از جمله علمی!) مستعمرات، تا آخرین قطره» و هیچ چیز برای خود مستعمره باقی نگذاشتن و همه را یک‌سره به جیب بریتانیا و فرانسه و بعدها آمریکا سرازیر کردن و این یعنی «پسرفت» اجباری مستعمرات به بهای پیشرفت استعمارگر.

 و این جاست که «معادلات حاکم بر جامعه علمی» تغییر می‌کند. دیگر اصل بر «نشر علم» نیست. بلکه بر «حفاظت از علم» و هرچه محرمانه‌تر نگاه داشتن آن است. اگر روزگاری عالمان آزادانه در سراسر دنیا (البته در آسیا و آفریقا) مسافرت کرده و علوم را با خود منتقل کرده و نشر می‌دادند، در این دوره، مفهوم «جاسوسی علمی» (میان ابرقدرت‌های غرب و روسیه باهم) و «علم دزدی»(مثل منش ژاپن و کره) مطرح شده و به رسمیت شناخته می‌شود. تفاوت‌ها این‌جاست: «علم، یک برگ برنده برای بسط قدرت است» و نه یک نعمت خدادادی برای بهبود زندگی بشر، از هر قوم و مذهبی و نه نوری که خدا در قلب کسی قرار می‌دهد که هدایتش را اراده کرده باشد!

و پس از ایجاد شکافی این‌چنین عظیم میان «غرب» و «مستعمرات غرب»، پدیده‌ای به نام «حق مالکیت معنوی» وضع می‌شود. یعنی حقی که باید برای استفاده از نتایج تحقیقات علمی، به صاحب آن تحقیقات پرداخت. و با در نظر گرفتن این‌که صاحب این تحقیقات و این نتایج، همان دول استعمارگرند، این حق یک معنا بیشتر ندارد:

«استفاده از دستاوردهای علمی ذی علمانِ امروز = پذیرفتن وابستگی به این ذی علمان، که نه تنها غیرمسلمانند، بلکه ماهیتا استعمارگرند!»

با این وصف، چه باید کرد؟ آیا باز هم، چنان که دکتر گلشنی فرموده است، می‌توان از هر ذی علمی، علمش را اخذ کرد، اما زیر یوغ استعمار و وابستگی به او نرفت؟! و آیا راه دیگری وجود دارد؟

………………………………………………………………………….

۱. «تمدن به مفهوم عامش به مجموعه علوم، فنون، قوانین، و آداب و رسومی اطلاق می‌شود که حالت فکری و سیاسی و اقتصادی و صنعتی و سایر مظاهر مادی و معنوی حیات یک قوم را در بخشی از زمان مشخص می‌کند».- از علم سکولار تا علم دینی-مهدی گلشنی-پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی-۱۳۸۰ مقاله چهارم: عوامل موثر در شکوفایی علم در تمدن درخشان اسلامی.

۲. در «خاطرات همفر»، جاسوس انگلیسی در بلاد اسلامی، قرن ۱۸ میلادی، می‌خوانیم که «وزارت مستعمرات»(!!) بریتانیا، پس از بررسی نقاط ضعف و قوت مسلمانان، این نکته را نیز از نظر دور نداشته‌اند که «همه این نقاط ضعف، در تناقض آشکار با متن قرآن و دیگر متون مقدس اسلامی است؛ از جمله «بی‌سوادی» اغلب مسلمانان؛ در عین این که قرآن آنها طی آیاتی تشویق به علم آموزی کرده و آن‌را فریضه دانسته است». و سپس در ارائه «راهبردها» به مأمورین خود، از جمله همفر، با توجه به آن نقاط قوت و ضعف؛ تصریح می‌کند: «باید تلاش کنیم که مسلمانان کماکان و هرچه بیشتر، از این آموزه‌های قرآن بی خبر بمانند!»

۳_ شاید بتوان یکی از علل را نیز در این دانست که امروزه «جامعه علمی» در ایران چندان هویت مستقل و معلومی ندارد.«علم آموزی» بیش از آن‌که یک «آرمان» باشد، یک«عادت کور» است. این مسیری ناخودآگاه و قانونی نانوشته است که به شدت نیز حاکم می‌باشد که «هرکسی از دبیرستان فارغ شد، بایستی لزوماً در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند!» ورود به دانشگاه و «تحصیلات عالی» و پیوستن به «جامعه علمی»، برای بچه‌های ما به هیچ وجه یک «انتخاب» نیست. بلکه یک تکلیف بی‌چون و چرا است.

و این می‌شود که در دانشگاه‌ها، سره «دانش جو» را از ناسره نمی‌توان تفکیک کرد و مورد حمایت و مورد انتظار قرار داد… مرزهای جامعه علمی ما چندان مشخص نیست. امروز «درس خواندن» برای یک ایرانی ناشی از انگیزه‌های بسیاری می‌تواند باشد: احترام در خانواده، دست‌یابی به پست‌های مختلف، رسیدن به حقوق بالاتر، راهی برای رفتن به خارج از کشور و از همه مهم‌تر :«راه دیگری برای زندگی بلد نیستم!» در این میان نوادرند آنها که عشقی به «جستجوی دانش» دارند!

۴_ موسس مجموعه رویان که از طرف دانشگاه مطرود شد و ایده پژوهش درباره سلول‌های بنیادی او مورد حمایت رهبری و «جهاد دانشگاهی» قرار گرفت و منجر به شکل گیری این موسسه پرافتخار و پیشتاز در جهان شد.


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/7303

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی