تجربه‌های عملیاتی و فرهنگی جوانان همدانی در مقابله با کرونا

۹۹/۰۴/۱۷، ۷:۴۴ ق٫ظ

جوان و نوجوان را جذب کردن خیلی سخت است. بچه کوچک را می‌شود با یک ذره محبت جذب کنید، ولی بچه‌هایی که اینجا می‌آیند، جذب کردن و نگه داشتن‌شان خیلی سخت است.

به گزارش «ایام»، با وجود گذشت بیش از چهار ماه از شیوع کرونا، همچنان جامعه ما با این بیماری درگیر است و موجی دیگر از شیوع آن را در کشور شاهد هستیم. در این بین، مردم کشورمان در قرنطینه کاملی که در اسفند ۹۸ و فروردین ۹۹ اجرا شد، تجربه‌های مختلف جهاد مردمی برای مقابله با شیوع کرونا را به ثبت رساندند. فصل مشترک این تجارب را می‌توان مسجد دانست. مسجد، پایگاه اجتماعی مردم است و در دورانی که مدیریت بحران‌های اجتماعی نیاز به سازماندهی دارد، بیش از همه مورد اطمینان است. پایگاه بسیج مسجدالنبی همدان، یکی از این سنگرهای جهاد مردمی است که روایت تلاش‌های جوانان این مسجد را از زبان امیر حیدری؛ مسئول پایگاه بسیج مسجد در ادامه می‌خوانید:

طرح خانه‌نشینی شهروندی

طرح خانه‌نشینی شهروندی را جزو اولین جاهایی بودیم که در کشور انجام دادیم. ۱۵ اسفند بود که در جلسه اتاق فکر، با بچه‌ها بررسی کردیم چه کاری می‌شود انجام داد. گفتیم بهتر است تلاش کنیم همشهری‌ها در خانه‌ بمانند. دو سه نفر از بچه‌ها این ایده را مطرح کردند که خریدهای مردم را بدون هیچ هزینه‌ای انجام بدهیم و در منزل‌شان تحویل بدهیم. همان‌جا هم با یک دستگاه کارت‌خوان، هزینه کالاهای خریداری شده را از آن‌ها دریافت کنیم و یک دستکش و ماسک رایگان هم از طرف پایگاه هدیه بدهیم.

طرح پس از تقسیم کار تصویب شد. شماره پایگاه را با یک آیدی تلگرامی در اختیار مردم گذاشتیم. اولش زیاد اعتماد نمی‌کردند و مثلا در یک روز از هشت صبح تا هشت شب حدود ۷-۸ سفارش داشتیم. دو تا از بچه‌هایمان کامل در پایگاه مستقر بودند که اگر کسی زنگ ‌زد، سفارشش را دریافت کنند. دو نفر از بچه‌ها هم خریدها را انجام دهند و به دست مردم برسانند.
گاهی هم که در پایگاه نبودیم، تلفن را می‌گذاشتیم روی حالت پیغام‌گیر که مردم زنگ می‌زدند و پیغام خرید می‌گذاشتند. فردا اول صبح که بچه‌ها می‌آمدند تماس می‌گرفتند و سفارش خرید می‌گرفتند. این طرح در محله خیلی خوب جواب داد. یک اعتمادسازی هم برای مسجد انجام شد. مردم دیدند مسجد هیچ موقع تعطیل نیست و حتی کرونا هم مانع فعالیت ما نمی‌شود. بعد از چند روز استقبال زیاد شد و به ۵۰-۶۰ سفارش در روز رسید. بازخوردهای اجرای طرح را هم در فضای مجازی گذاشتیم تا مردم ببینند و بعد از آن از شهرهای دیگر مثل یاسوج و سنندج زنگ زدند که مشورت بگیرند.

ضدعفونی معابر

یکی دیگر از کارهای ما، ضدعفونی کوچه‌ها و خیابان‌ها بود. برای این ‌کار حدود ۴۰ نفر از بچه‌های پایگاه و مسجد اعلام آمادگی کردند. از ۱۵ سال تا ۶۵ سال؛ که سرهنگ بازنشسته سپاه است. برای اینکه به بچه‌ها هم فشار نیاید، دو تیم دوازده نفره درست کردیم. یک تیم صبح و یک تیم بعدازظهر.

گروه اول قبل از ظهر، شش خیابان اصلی شهر را ضدعفونی می‌کردند. گروه دوم هم از ساعت ۴ عصر کارش را شروع می‌کرد تا حدود ۹ شب و گاهی هم تا ۱۲ و یا ۱ شب طول می‌کشید. یک کاری که انجام دادیم این بود که نقشه شهر را از گوگل‌ارث گرفته بودیم و به هر تیمی یک نقشه ‌دادیم. هر کوچه‌ای که می‌رفتند با ماژیک یک خطی می‌کشیدند که اینجا امروز ضد عفونی شده است. برای اینکه اعضای محله هم مطمئن بشوند، برچسبی می‌زدیم که این کوچه در تاریخ فلان ضدعفونی شده است. اولش خیلی‌ها شاکی بودند؛ می‌گفتند این ماده‌هایی که می‌زنید رنگ و جنس درب را از بین می‌برد، ولی بعدا که بارها این کار انجام شد و اتفاقی نیافتاد، نظرشان عوض شد.

یک بنده خدایی بود که خانه‌اش چند تا کوچه پایین‌تر از مسجد است. همان اوایل ‌کارمان گفت هر خانه‌ای را زدید به در خانه ما نزنید، بعد از یک هفته دیده بود بچه‌ها تا ساعت یک شب کار می‌کنند، متحول شده بود. بنده خدا وقتی عملیات میدانی بچه‌ها را دیده بود، خودش دو روز آمد به بچه‌ها برای ضدعفونی کردن کمک کرد. یک دستگاه سم‌پاش هم برایمان خرید و هدیه داد که پولش حدود یک میلیون و چهارصد هزار تومان بود.
حتی اولین روز عید که سال تحویل شد، هشت و نیم صبح رفتم مواد ضدعفونی را درست کردم. ساعت نه و نیم صبح با بچه‌ها رفتیم ضدعفونی کردن.

دیگر «من و تو» نگاه نمی‌کنم!

یک نفر وقتی فهمید ساختمان یکی از آشناهایش را ضدعفونی کردیم، آمد پرسید می‌آیید خانه ما را هم ضدعفونی کنید؟ گفتم بله مشکلی ندارد. یک تیم رفتیم و کل ساختمان را ضدعفونی کردیم. آنجا ۸ طبقه بود و ۳۲ واحد. بعد اینکه کارمان تمام شد، با اصرار زیاد ما را برای پذیرایی به خانه‌اش برد. از آن ۳۲ واحد ۴ واحد برای خودش بود. شربت درست کرد و برایمان آورد. بعد کمی صحبت کردن، برگشت گفت: «این کاری که شما کردید باعث شد دیگه شبکه «من و تو» نگاه نکنم! هر چیزی که من و تو می‌گوید ضد شماهاست. اصلاً باورم نمی‌شد که رایگان کار کنید. مگر می‌شود کسی رایگان از جانش بگذرد؟» بعد از آن تا یک مدت که آن محل می‌رفتیم خودش چای یا شربت برایمان می‌آورد.

ضدعفونی منازل کرونایی ها

اوایل اسفند، خانم «دکتر پورحقیقت» از مرکز بهداشت تماس گرفت و گفت: «خانه‌ای هست که همه اعضای خانواده کرونا گرفتند. پدر و مادر خانوده سن‌شان بالا بوده و بندگان خدا فوت شدند. پسر خانواده دارد از بیمارستان مرخص می‌شود و جایی ندارد که برود. نیاز داریم که خانه این‌ها ضدعفونی شود. هنوز کسی انجام این کار را قبول نکرده، شما می‌روید؟» گفتم بله، بالاخره باید یک فکری برای این‌ها بشود.
با بچه‌ها رفتیم وسایل ضدعفونی از مرکز بهداشت گرفتیم و خانه را ضدعفونی کردیم. شماره تلفن هم دادم که هر وقت کاری داشت زنگ بزند. بعد از آن، مرکز بهداشت یک برگه‌ای به ما داد که طبق آن کلرید( ترکیب پودر کلر و آب) درست می‌کنیم و خانه‌های بیماران کرونایی را ضدعفونی می‌کنیم. داخل خانه را با کلرید و بیرون خانه را هم با آب ژاول ضد عفونی می‌کنیم.

برای انجام این کار مجموعا چهار نفر هستیم. دو نفر از بچه‌ها ضدعفونی بیرون منزل را انجام می‌دهند و یکی از بچه‌ها هم راننده گروه است. داخل خانه هم چون حساسیتش بالاست، خودم انجام می‌دهم. جایی که می‌خواهیم قدم بگذاریم را باید ۲-۳ متر جلوتر از خودمان ضدعفونی کنیم و بعد پا بگذاریم. اطراف دیوار و حتی سقف را هم می‌زنیم که طرف با خیال راحت بتواند برود زندگی کند. بعد از هر بار ضدعفونی این خانه‌ها، لباسی که استفاده می‌کنیم را کامل دور می‌اندازیم. تا الان حدود هفتاد خانه را ضدعفونی کردیم. بعضی‌هایشان مثلا ساعت دو و سه شب آمبولانس آمده یک نفر را برداشته برده، بچه‌ها زنگ می‌زنند که فلانی آمده شو برویم یک خانه‌ای را باید ضدعفونی کنیم.

وقتی کار دست جوانان است

ما در پایگاه بسیج مسجد النبی کارهای مختلفی انجام می‌دهیم. بیشتر روی جذب نوجوانان محل کار می‌کنیم و برنامه مختلفی برایشان داریم. از کلاس‌های درسی رایگان گرفته تا برنامه‌های هنری، کلاس انیمیشن سازی، کلاس مداحی، نقاشی، کاریکاتور، فتوشاپ و… تابستان سه سال اخیر هم پایگاه نمونه کشوری شدیم. در پایگاه همه کارهای مسجد را بچه‌های پایگاه انجام می‌دهند. الحمدلله پایگاهمان هم در تمامی بحران های گذشته مانند سیل سال گذشته یا زلزله سرپل ذهاب فعال بوده است. در قضیه کرونا هم بنابر وظیفه‌ای که داشتیم ورود کردیم و کارهای خوبی هم انجام شد.
قبل از عید قصد داشتیم حدود ۱۰-۱۲ بسته مواد غذایی بین خانواده‌های نیازمند توزیع کنیم. آن موقع وسع‌مان در حد ۱۰ بسته بود. یواش‌یواش زیاد شد و رسید به صدوبیست هشت بسته که شامل برنج، روغن، قند، گوشت، مرغ، نان، رب، سویا، ماسک و بسته‌های ضدعفونی‌کننده می‌شد. هر بسته حدود دویست هزار تومان می‌شد. همه‌ پولش هم از کمک‌های خودجوش مردمی جمع شد. مثلاً یکی از دوستان ۶-۷ سالی است خارج از کشور زندگی می‌کند. استوری مرا که دید، پیام داد ۵ میلیون تومان با من.

کرونا و تجربه جذب و تثبیت نیروها در تشکیلات

جوان و نوجوان را جذب کردن خیلی سخت است. بچه کوچک را می‌شود با یک ذره محبت جذب کنید، ولی بچه‌هایی که اینجا می‌آیند، جذب کردن و نگه داشتن‌شان خیلی سخت است. یک روز که مشغول ضدعفونی کردن خیابان‌ها بودیم، در بوستان اِرم، چند نوجوان شانزده هفده ساله نشسته بودند سیگار می‌کشیدند. چند لحظه برای استراحت کنارشان نشستیم. وقتی صحبت کردیم فهمیدم تقریباً همین محله می‌نشینند. پیشنهاد دادم که بیایند به ما کمک کنند. قبول کردند. به هر کدام یک دست لباس ضدکرونایی که ارزشش تقریباً صدوپنجاه هزار تومان است دادم گفتم این لباس مال شماست. اگر دوست داشتید کمک‌مان کنید، بسم الله. ولی شرطش این است که دیگر سمت دود نروید. از آن روز با هم رفیق شدیم و آن‌ها سر قول‌شان هستند.

هر کسی از ظنّ خود شد یار من!

اوایل کارمان یک ذره خانواده‌ها سخت می‌گرفتند. یکی از بچه‌ها که کمک می‌کرد، خانواده‌اش شاکی بودند. یک دست لباس ضدکرونایی به او دادم و گفتم این لباس را ببر به مادرت نشان بده. لباس را برد پرو کند. شب زنگ زد گفت: «می‌شود پدرم هم بیاید؟ مادرم لباس را دیده و می‌گوید اگر واقعا با این لباس‌ها می‌روید، اشکالی ندارد.»
یا مثلا یک روز داشتیم فروشگاهی را ضدعفونی می‌کردیم. یکی از بچه‌ها گفت دم در فروشگاه یک عکس یادگاری بندازیم. یک نفر آن‌جا بود و شروع کرد به تیکه انداختن. گفت دارید گزارش جمع می‌کنید که درجه بگیرید! گفتیم ما بسیجی هستیم و درجه نداریم!
دختر خانمی که از لحاظ تیپ و قیافه خیلی امروزی بود، آمد کنار ما ایستاد و گفت: «من هم می‌خواهم کنار عکس بندازم!» بعد رو به آن یکی گفت: «این‌ها مگر پول می‌گیرند؟ اینها بسیجی هستند و رایگان کار می‌کنند. زلزله و سیل می‌شود بسیجی‌ها می‌روند، الان هم که کرونا آمده بسیجی‌ها ضدعفونی می‌کنند. چه کسانی غیر این‌ها دارد کار می‌کند؟». دعوایی در خیابان راه انداخت که بیا و ببین!

گروه سرود مسجد

تقریبا ۳-۴ سال است که گروه سرود داریم. معمولا سرودهایمان را در مسجد اجرا می‌کردیم. با نزدیکی اعیاد شعبانیه و به خصوص نیمه شعبان تصمیم گرفتیم که اجرای سرود خیابانی داشته باشیم. اجراها را دو روز قبل از نیمه شعبان شروع کردیم. اعضای گروه سرود هم حدود ۱۴-۱۵ نفری می‌شدند. برای رعایت نکات بهداشتی، به همه بچه‌ها لباس ضدکرونا، ماسک و شیلد دادیم و زمان اجرا با هم حدود دو متر فاصله داشتند.
در کنار اجرای سرود، به کسانی که از آنجا رد می‌شدند ماسک و دستکش رایگان هدیه می‌دادیم. یک گروه شش نفره را هم با ۵-۶ دستگاه ضدعفونی‌کننده و محلول آب ژاول می‌بردیم و خانه‌های آن محله و کوچه‌ها را ضدعفونی می‌کردیم. گاهی اوقات هم داخل آپارتمان‌ها می‌رفتند و راه پله، دستگیره‌ها، داخل آسانسور و پارکینگ را ضدعفونی می‌کردند.

برای اینکه حین اجرای سرود تجمعی صورت نگیرد و کسی ناراحت نشود، تا حد امکان نمی‌گذاشتیم کسی از خانه بیرون بیاید. محترمانه دم در خانه تقاضا می‌کردیم که از پنجره نگاه کنند. ولی در هر صورت، در هر اجرا حدود ۲۰-۳۰ نفر جمع می‌شدند که با آنها هم صحبت می‌کردیم با فاصله دو متر از هم بایستند و ماسک و دستکش هم می‌دادیم که خطری برایشان نداشته باشد.

اجرای سرود با طعم شیرین عسل

در یکی از اجراها، پیرمردی مسن که به نظر مریض احوال بود، از لب پنجره گفت جمع کنید بروید! گفتم حاج آقا اگر اجازه بدهید پنج دقیقه آمدیم نشاط ولادت را با شما و همسایه‌ها تقسیم کنیم. چیز دیگری نگفت و از پنجره نگاه می‌کرد. بچه‌ها اول دعای «الهی عظم البلا …» را خواندند. سرود را که اجرا کردند، انگار خوشش آمده بود. پایین آمد و رفت یک کارتن شیرین عسل گرفت و بین عوامل خودمان و مردمی که آنجا بودند پخش کرد.
بعد اینکه اجرا تمام شد، گفت: «می‌شود برای اجراهای بعدی همراهتان بیایم؟» گفتم بله مشکلی نیست. از آن محل که حرکت کردیم، با ماشین خودش همراه‌مان شد. تقریبا سه اجرا با ما آمد و در همه اجراها یک کارتن شیرین عسل می‌گرفت و پخش می‌کرد.
در مجموع طی سه روز در ۱۶-۱۷ نقطه از شهر مثل شکریه، هنرستان، کوچه مشکی، سعیدیه، متخصصین، برج سپید، اعتمادیه، شهرک بهشتی و شهرک مدنی اجرا داشتیم.

تقدیر از کادر درمان با اجرای سرود در بیمارستان‌ها

تصمیم گرفتیم برای تقدیر و تشکر از کادر درمان، چند سرود هم در بیمارستان‌ها اجرا کنیم و به آن‌ها یک گلدان هدیه بدهیم که بتوانند با خودشان به خانه ببرند. برای همین کار سیصد وسیزده عدد گلدان با گل‌های مختلف خریدیم و رویش نوشتیم هدیه از طرف امام زمان (عج). اولین بیمارستانی که رفتیم بیمارستان سینا بود. با اینکه تمام نکات بهداشتی را رعایت می‌کردیم. اصلاً برخورد مناسبی نکردند. یک نفر از کادر بیمارستان آمد گفت: «مدیر بیمارستان می‌گوید اینها برای گزارش می‌آیند، ده تا از این گلدان‌ها ببرید بگذارید فلان جا. ما خودمان به پرستارها می‌دهیم.» بچه‌ها خیلی ناراحت شدند و روحیه خودشان را باختند.

اجرای سرود در بیمارستان تامین اجتماعی همدان

بعد این قضیه، طبق هماهنگی که یکی از دوستان با دکتر جابری مدیر بیمارستان تامین اجتماعی انجام دادند قرار شد روز نیمه شعبان برای اجرا به آن‌جا برویم. دو اجرا داشتیم. اول آهنگ امام زمان (عج) را گذاشتیم و بعد یک اجرا داشتیم به نام مدافعان سلامت. خودشان هم پذیرایی آماده کرده بودند. خیلی استقبال گرمی کردند. بچه‌های گروه سرود تقریباً چهل گلدان به خدمه بیمارستان، دکترها و پرستارهایی که در بخش کرونا بودند هدیه دادند. بقیه گلدان‌هایی هم که مانده بود را به بیمارستان بهشتی و فرشچیان دادیم.

اهدای گل به کادر درمان بیمارستان تامین اجتماعی همدان
سخنرانی حضرت آقا در نیمه شعبان معجزه کرد!

بعد از اجرای سرود در بیمارستان تامین اجتماعی به سمت مسجد راه افتادیم. ساعت دو و ربع همراه بچه‌ها خسته و کوفته رسیدیم مسجد. نماز خواندیم و ناهار را هم خوردیم. بچه‌ها تکرار سخنرانی صبح نیمه شعبان حضرت آقا را از طریق رادیو گوش ‌دادند. وقتی شنیدند حضرت آقا از کار گروه‌های جهادی تقدیر کردند، فهمیدند ما تنها نیستیم و البته رهبری از ما و همه جهادگران سلامت تقدیر کرده‌اند. خیلی خوشحال بودند.
همان‌جا پیش خودم گفتم بچه‌ها نهار را که بخورند، می‌گویند برنامه بعدازظهر را کنسل کنیم. ولی گفتند استراحت بس است، برویم. بیش از هجده سال است کنار بچه‌ها هستم، جایی که بچه‌ها خسته می‌شوند معلوم است، ولی یک سخنرانی این‌ بچه‌ها را از این رو به آن رو کرد. حتی شش تا از بچه‌ها زنگ زدند گفتند بعدازظهر کجا برویم؟ گفتم خانواده‌ات که اجازه نمی‌دادند بیایی؟ گفت بعد صحبت‌های رهبری پدرم گفته اشکالی ندارد بروی. در آن حد بود که یکی از بچه‌ها می‌گفت مادرم گفته اگر نیاز شد و نیرو کم بود، بگویید من هم می‌آیم مثل شما لباس می‌پوشم و می‌آیم کمک.

شهدا همیشه راه را نشان می‌دهند

در پایگاه هر کاری که انجام می‌دهیم به اسم شهداست. بسته‌های غذایی را که می‌خواستیم توزیع کنیم هر بسته را به اسم یک شهید آماده کردیم و اسمش را روی بسته زدیم. دو تا از این بچه‌هایی که چند وقت بود عضو پایگاه شده بودند، می‌گفتند که چرا هر چیزی می‌شود به اسم شهدا می‌زنید؟ شبی که قرار بود بسته‌ها را توزیع کنیم به هر دو نفرشان گفتم ماشین بیاوردید که بسته‌ها را توزیع کنیم.
ساعت دوازده و نیم شب بود که زیر پل مزدقینه قرار بود به یکی از خانواده‌ها بسته بدهیم. به یکی از بچه‌ها گفتم بسته‌ای که مانده به اسم چه کسی است؟ گفت شهید «سید رضا حسینی درافشان». لیست خانواده‌های نیازمند را نگاه کردم دیدم در قسمت توضیحات نوشته خانواده سید. به بچه‌ها گفتم ببینید، بسته سید رضا حسینی رسید به یک خانواده‌ سید! شهدا خودشان کار را درست می‌کنند.

رسیدیم به مقصد. زنگ خانه را زدیم. مادر خانواده آمد. پسرش از بچه‌های مدرسه‌ استثنایی بود و همراه مادرش جلو در آمده بود. ظاهرا یک طرف بدنش هم لمس بود. پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: سید ابوالفضل. گفتم فامیلی‌ات چیست؟ گفت: حسینی. برایم جالب‌تر شد. گفتم حاج خانم اگر می‌شود اسم و شماره همراه همسرتان را بگویید که اگر یک زمانی کاری بود، بتوانیم ارتباط بگیریم. گفت: اسم همسرم سیدرضا حسینی است. خیلی بهت‌زده شدیم.
موقع برگشت به آن‌ها گفتم ببینید، کار شهدا اینطوری است. ‌ای کاش پول نقد هم داشتیم به بدهیم. گفتند چرا؟ گفتم معلوم بود وضعشان طوری است که پول اجاره خانه نداشتند. باز برگشت با خنده گفت: بگو شهدا برسانند!
یک ربع بعد در مسیر برگشت از کار تقسیم بسته‌ها، موبایلم زنگ خورد. یکی از بچه‌ها بود: «استوری اینستاگرامت را برای جمع آوری کمک‌ها دیدم. به یاد شهید سید رضا حسینی درافشان ۲۰۰ هزار تومان به اسم من بزن و به یک خانواده سید بده.» به بچه‌هایی که همراهم بودند گفتم دیدید خودشان کمک می‌کنند؟!

نذری مادر شهید به دادمان رسید!

برای تهیه بسته‌های معیشتی، به بچه‌ها گفتم به جای گوشت گوسفند، مرغ بگیریم که ارزان‌تر است. یکی از بچه‌ها به شوخی تیکه انداخت شما به شهدا بگو پولش را جور کنند. من هم محکم گفتم حتما می‌گویم!
 به یکی از بچه‌ها گفتم بپرس ببین قیمت گوسفند چقدر می‌شود؟ آمار گرفت و گفت تقریبا دو میلیون ششصد یا هفتصد هزار تومان. فروشنده هم گفته بود یک مقدارش را نمی‌گیرم، شما دو میلیون تومان جور کنید. حدود ۶۰۰ هزار تومان کم داشتیم. تا اینکه مادر یکی از بچه‌های جلسه قرآن زنگ زد و گفت: «یک مادر شهیدی هست که امشب سالگرد پسرش است و نذر کرده برای بچه‌اش قربانی بدهد. شما قربانی هم می‌کنید؟» گفتم بله داریم. مادر شهید خودش زنگ زد و گفت ۶۰۰ هزار تومان نذر دارم. دقیقا همان مقدار که پول کم داشتیم، جور شد.

تحقیق و تدوین: مهدی کردی


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/7918

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی