نگاهی به جوانب مغفول مانده کودتای 28 مرداد

کودتا؛ دلواپسیِ تاریخیِ مردم ایران

۹۹/۰۵/۲۷، ۸:۲۹ ق٫ظ

ایرانی‌ها تا دوسال بعد از انقلاب، یعنی تا ۳۱ شهریور ۵۹، هنوز هم از ایجادِ یک کودتا به‌وسیلۀ آمریکایی‌ها می‌ترسیدند. البته، «ترس»، نه به‌معنای منفیِ آن، بلکه «دلواپسی»، ما‌به‌ازای چنین ترسی است. علت اصلی تسخیر سفارت آمریکا نیز همین دلواپسی بود.

به گزارش «ایام»، پرداختن به سوژه‌های مغفول درکودتایِ آمریکایی ۲۸ مرداد، گره‌گشایِ معماهای ذهنیِ گذشته، حال و آیندۀ مردمی‌ است که دل در گروِ استقلال و آزادیِ میهن خویش بسته‌اند و با نگاهی عمیق و هنرمندانه نسبت به سرگذشت تاریخیِ خود به حفظ آن امید دارند. در ادامۀ متن سخنرانیِ دکتر «سید یوسف مرادی» استاد دانشگاه و پژوهشگر تاریخ معاصر انقلاب اسلامی را با موضوعِ زوایای مهمِ کمتر پرداخته شدۀ این واقعه و اتفاقات متاثر پس از آن، می‌خوانید.

«دوقطبی‌های کاذب» در تاریخِ معاصر ایران

تاریخ‌نگارانِ معاصرِ ما، در مواجهه با وقایعی مثل «انقلاب اسلامی»، «کودتای ۲۸ مرداد» و یا «تسخیر لانۀ جاسوسی»، به دو دسته تقسیم شدند: «غرب‌گرا و دوستدار وطن». هریک از این دو دسته، این رخدادها را که علیه غرب بودند، به‌گونۀ خودشان روایت می‌کردند. در این میان، آن دسته‌ای که دوستدارِ وطن بودند، چه قشر مذهبی‌ و چه غیرمذهبی، دچار یک آفتی شدند که من به‌ آن «دوقطبی‌های کاذب» می‌گویم. به‌طورمثال، در «کودتای ۲۸ مرداد»، این دوقطبیِ بین «مصدق» و «کاشانی» وجود داشت. چنین دوقطبی‌هایی که در خیلی از وقایعِ دیگرِ ما هم، وجود دارد، درواقع ساختۀ سرویس‌های امنیتیِ غرب بوده است. لذا سوژه‌هایی هم که در این دوقطبی‌ها وجود دارد، سوژه‌هایی است که در زمینِ بازیِ همان غربی‌ها تعریف می‌شود. متأسفانه تاریخِ ما هم، از زاویه‌ای که انقلاب اسلامی می‌خواهد، به ‌این رخدادها نپرداخته ‌است. جامعه‌شناسیِ ما هم که اصلاً کاری به‌ مسائلِ معاصرِ ایران ندارد؛ یعنی «کودتای ۲۸ مرداد»، یک اتفاقی بود که افتاد و تمام شد.

اهمیت «کودتای ۲۸ مرداد» در بازکردنِ گره‌های تاریخیِ معاصر

۶۵ سالِ پیش، یک واقعه‌ای رخ داده است و ما می‌خواهیم دربارۀ آن سوژه‌یابی کنیم؛ سؤال اول، این است که آیا این واقعه، مهم است؟ از آنجایی که ما به ‌این سؤالِ اساسی پاسخ نداده‌ایم، به ‌خیلی از رخدادهای بعد از آن هم نتوانسته‌ایم پاسخ بدهیم؛ مثل رخداد «تسخیر لانۀ جاسوسی». ما به‌دلیلِ‌ اینکه حواسمان به «کودتای ۲۸ مرداد» نبود، نتوانسته‌ایم به «تسخیر لانۀ جاسوسی» هم جواب بدهیم. حتی در همین لحظه از تاریخ و درطی سال‌های اخیر، اتفاقاتی رخ داده است که ما نمی‌توانیم به‌ این اتفاقات پاسخ بدهیم؛ چراکه نمی‌دانیم ریشه‌اش کجاست. ما وقتی، تعبیرهایی مثل «به‌ این مسئله اعتماد نداریم» یا «از این مسئله می‌ترسیم»، را به‌کار می‌بریم، نسبت به اینکه چنین تعابیری از کجا آمده است، توجه نداریم و لذا نمی‌توانیم جامعه را هم نسبت به ‌این تعابیر اقناع کنیم. برای همین، من می‌خواهم چند روایتی را دراین‌باره بگویم تا به ‌یک نکته‌ای برسیم.

نگاهی به سه روایت از تاریخ معاصر ایران

روایت اول: روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، صدای انفجارهایی در فرودگاه «مهرآباد» شنیده می‌شود. آن زمان، رسانه‌های خاصی وجود نداشته است تا این مسئله دربین مردمِ تهران، به‌وجود بیاید که کودتا شده است؛ اما مردم که هنوز اسلحه‌هایشان را تحویل نداده بودند، به‌زعمِ‌اینکه کودتا شده است، به‌سمت فرودگاه «مهرآباد» می‌روند و آنجا را محاصره می‌کنند. بعد از این محاصره، نیروی هواییِ ارتش، به «مهرآباد» می‌رود و برای مردم توضیح می‌دهد که کودتا نشده‌است، بلکه کشورِ عراق به‌ ایران حمله کرده است.

روایت دوم: روز ۲۱ بهمن ۱۳۵۷، ارتش ایران، حکومت نظامی اعلام می‌کند. آن روز، حضرت امام(ره)، در پیامی به‌ مردمِ ایران، می‌فرمایند که: «من از مردمِ شجاع تهران می‌خواهم، در صورتی‌که قوای متجاوز، عقب‌نشینی کردند، با حفظ آمادگی و هوشیاری از خدعۀ دشمن، آرامش و نظم را حفظ کنند، ولی مجهز و مهیا برای دفاع از اسلام و قوانین مسلمین باشند». پس از این پیامِ امام، انقلابی‌ها، دستگاه‌های بلندگو را بر روی ماشین‌ها نصب می‌کنند و به ‌مردم تهران می‌گویند که به خانه‌هایتان برنگردید و در خیابان‌ها بمانید. این پیامِ حضرت امام(ره)، درواقع یک اعلامِ آماده‌باشِ جنگ، برای مردمی است که هیچ اسلحه‌ای ندارند.

روایت سوم: اوایل مهرماه ۱۳۵۸، خبری پخش می‌شود مبنی ‌بر اینکه شاهِ ایران، قصدِ رفتن به‌آمریکا را دارد. بعد از این خبر، یک‌سری دانشجو از دانشگاه‌های «تهران»، «امیرکبیر»، «شهید بهشتی»، «تربیت‌معلم‌» و «تربیت‌مدرس» دورهم جمع می‌شوند و می‌گویند که ما باید به ‌این مسئله اعتراض کنیم. فکر می‌کنید چرا دانشجویان به ‌این نتیجه می‌رسند که باید اعتراض کنند؟ خودِ آمریکایی‌ها می‌گویند که رفتنِ شاه به‌آمریکا، ایرانی‌ها را به یادِ خاطرۀ «کودتای ۲۸ مرداد» می‌اندازد و برای همین، نسبت به‌ این واقعه اعتراض می‌کنند. همان روزها، چند روز قبل از دهمِ آبان، یک خبری پخش می‌شود که آقای «بازرگان» در الجزایر با «برژنینسکی» ملاقات کرده است. این رخدادها باعث می‌شود که دانشجویان، لانۀ جاسوسی را تسخیر کنند.

ترس و دلواپسیِ مردم ایران؛ یادگاری از «کودتای ۲۸ مرداد»

این سه روایت، ما را به ‌یک مسئله‌ای در جامعۀ ایرانی به‌ نامِ «ترس» می‌رساند؛ ترس از کودتا. ایرانی‌ها تا دوسال بعد از انقلاب، یعنی تا ۳۱ شهریور ۵۹، هنوز هم از ایجادِ یک کودتا به‌وسیلۀ آمریکایی‌ها می‌ترسیدند. البته، «ترس»، نه به‌معنای منفیِ آن، بلکه «دلواپسی»، ما‌به‌ازای چنین ترسی است. جامعۀ ایرانی، این ترس و دلواپسی را به‌طور کامل درک می‌کرد. بسیاری از غرب‌گراها مثل «مسعود بهنود» که تاریخ را نگاشته‌اند(۱)،  چنین روایت می‌کنند که روزِ ۱۷ شهریور ۵۷، در میدان ژاله، یک جوانی گوشۀ خیابان گلوله خورده و به ‌زمین افتاده‌ بود. وقتی که پدرش او را پیدا می‌کند، به ‌او می‌گوید که چرا از خانه بیرون آمدی، آن پسر به ‌پدرش جواب می‌دهد که اگر روز ۲۸ مرداد، شما از خانه بیرون می‌آمدی، امروز، لازم نمی‌شد که من از خانه بیرون بیایم. درواقع این ترس، فقط برای نخبگانی مثل دانشجویان نیست، بلکه چنین ترسی در بطنِ مردم هم وجود دارد.

کودتای ۲۸ مرداد؛ یک شوکِ عمیق در مردم

ما ایرانی‌ها در طول تاریخ، همیشه درمقابل حملۀ خارجی‌ها به‌ ایران، واکنش نشان می‌دادیم؛ چه شکست می‌خوردیم و چه شکست نمی‌خوردیم. اما در سال ۱۳۲۰، وقتی‌که ایران به‌وسیلۀ روس‌ها و انگلیسی‌ها اشغال می‌شود، ازطرفِ ایرانی‌ها، هیچ واکنشی نسبت به ‌این تسخیر نمی‌بینیم. کسی هم این سوال را مطرح نمی‌کند که چرا ایرانی‌هایی که در طول تاریخ، همیشه نسبت به‌حملۀ خارجی‌ها واکنش نشان می‌دادند، در سال ۱۳۲۰، هیچ‌کاری نمی‌کنند و خیابان‌های تهران، پاتوقِ روس‌ها و انگلیسی‌ها می‌شود. واقعیت این است که سه سال قبل از اشغالِ ایران به‌وسیلۀ روس‌ها و انگلیسی‌ها، در ایران ماجرای «کشف حجاب» اتفاق می‌افتد؛ آن زمان، دولت رضاخان، کاری با جامعۀ ایرانی می‌کند که مردم می‌گویند، وقتی وطنِ من و حاکمیت‌اش، ارزشی برای اعتقادات من قائل نیست، من هم کاری به ‌این وطن ندارم. بگذارید آن را اشغال کنند و بگیرند.

ده سال بعد از اشغالِ ایران، «نهضت ملی‌‌شدنِ صنعت نفت» رخ می‌دهد. وقتی که ما درموردِ نهضت ملی‌شدنِ صنعت نفت صحبت می‌کنیم، آن چیزی‌که به ‌ذهنِ ما می‌آید، این است که در سال ۱۳۲۹، افرادی مثل «مصدق»، «مرحوم فاطمی»، «آیت‌الله کاشانی» و چند نفر دیگر، در مجلس دورِ هم جمع می‌شوند و یک قانونی تصویب می‌کنند که دیگر نفت، ملی می‌شود. همین! تمام شد و رفت! یعنی تاریخِ ما، هیچ‌گاه از زاویۀ مردم، نسبت به نهضتِ ملی‌شدنِ صنعت‌ نفت، نگاه نکرده است. اینکه آیا مردمِ ایران موافق نهضتِ ملی‌شدن صنعت‌ نفت بودند یا «مصدق»، این کار را به‌تنهایی انجام داده است؟ اگر تنها کارِ «مصدق» بوده است، پس اصلا «قیام ۳۰ تیر» که مردم به ‌خیابان‌ها می‌ریزند و آقای «مصدق» استعفا می‌دهد، چه بوده است؟ اگر واقعا این نهضت، «ملی» است، پس آن مردمی که به‌عنوان‌مثال، سخنرانی‌های آتشینی را در خوزستان انجام می‌دادند، کجا رفتند؟ آن همه هیجان کجا می‌رود؟ چرا دیگر هیچ صدایی از این مردم شنیده نمی‌شود؟ درواقع، ما که به ‌این اقدام، «نهضت ملی‌شدن صنعت نفت» می‌گوییم، دیگر، این «ملی‌بودن» را نمی‌بینیم. چیزی که ما تعریف می‌کنیم، نهضت «چند نفرۀ» صنعت نفت است که در آن، روایتی از مردم وجود ندارد و تاریخ به‌ آن نمی‌پردازد.

«کودتای ۲۸ مرداد»، یک چیز دوست‌داشتنی را از مردم گرفت. یک شوکِ بزرگ و عجیب. خودِ من، چنین تأثیری را در کتاب‌هایی دیدم که متمایلینِ به‌نهضتِ ملی‌شدنِ نفت در مناطق عشایری، نوشتند. جایی‌که هیچ رسانه‌ای نیست. یک اتفاق آن‌طوری افتاده است، اما کودتا خفه‌اش می‌کند. مثل این است که «کودتای نوژه»، جلوی انقلابِ ما را می‌گرفت. واقعا وحشتناک است. اصلا مکانیسمِ کودتا، همین‌طوری است و به ‌جامعه، سکته وارد می‌کند. همین «فتنۀ ۸۸»، واقعا برای ما معضلی است. تا همیشه هست و امکان دارد ریشه‌دار شود. چون کودتا، تأثیرات طولانی مدتی را بر روی جامعه می‌گذارد.

تأثیر «شهر نو» در تاریخ معاصر ایران

در روز ۲۸ مرداد، یک آقایی به‌نامِ «محمود مسگر»(۲)،  دویست نفر را ـ از جمله «پری بلنده»، «شهلا آبادانی»، «اشرف چهارچشم» و «ثریا ترکه»ـ جمع می‌کند و به‌انتهای خیابان فلسطین (خیابان کاخ سابق) می‌برد. این افراد، جزء دسته‌ای هستند که آمریکایی‌ها پولشان را داده بودند و با «شعبان‌»(۳)،  به‌خانۀ «مصدق» حمله می‌کنند.

من می‌خواهم نگاهی به «شهر نو» کنیم و تاریخچه‌اش را به‌صورت گذرا ببینیم، چراکه در آثار تاریخیِ ما، به ‌این مسئله پرداخته نشده است. درواقع، مرکز فساد و فحشای «شهر نو»، کلا مغفول مانده است و ما اثری دراین‌باره نداریم. «شهر نو»، اولین‌بار، نامِ محلۀ قجرها بوده است. «محمدعلی‌شاه»، چون خانواده‌اش در کاخ گلستان بودند و آنجا هم سیستمِ اداری داشت، تصمیم گرفت که خانوداده‌اش را از آنجا به‌جایی دیگر ببرد. او خانواده‌اش را به‌منطقۀ «گمرک» برد و همان‌جا، یک محله‌ای به‌ نام «محلۀ قجرها» ایجاد کرد. بعد از این، «کودتای اسفند ۱۲۹۹» اتفاق افتاد و بعد از کودتا هم، جنگ‌جهانی شد. این اتفاقات که افتاد، این محله، جای معتادها و آواره‌ها شد.

موقعی که رضاخان بر سرکار آمد، برای انتقام‌گیری از قجرها، چندین کار انجام داد، ازجمله اینکه قصرِ قاجار را به ‌زندانِ قصر تبدیل کرد. یکی دیگر از کارهایی که انجام داد، این بود که پس از تعطیلیِ کاخ گلستان و ایجاد وزارتِ اقتصاد، صدها زن و دخترِ قجری را مجبور کرد که آنجا را ترک و به بیرون از شهرِ تهران، در پشتِ دروازه‌قزوین، کوچ کنند. با این کار، خیلی از همین زن و دخترانِ قاجار، از گرسنگی مردند و بقیه‌شان هم به ‌فاحشۀ آنجا تبدیل شدند. در دوران رضاخان، به‌ آن محله، «محلۀ قجرها» می‌گفتند.

در تاریخِ معاصر ما، استفاده از فاحشه‌ها، تاریخِ خودش را دارد. اولین‌بار از فاحشه‌ها، در نهضتِ مشروطه استفاده شده است. یک شعاری در نهضت مشروطه داریم، به‌این‌صورت که «ما دینِ نبی خواهیم، مشروطه نمی‌خواهیم». قبل از به‌توپ‌بستنِ مجلس شورای ملی، یک‌سری از فاحشه‌ها را برای راهپیمایی در تهران جمع می‌کنند تا به ‌بقیه بگویند که مشروطه‌خواهان، همین فاحشه‌ها هستند. در جنگ جهانی‌دوم، که انگلیسی‌ها به‌ ایران می‌آیند، دو فردِ انگلیسی، در «شهر نو»، کشته می‌شوند. پس از آن، انگلیسی‌ها با تانک به «شهر نو» حمله کردند. انگلیسی‌ها، چند نفری را با تانک می زنند و چند نفری را هم به‌خاطر همان دو نفر انگلیسی، اعدام می‌کنند. در جنگ جهانی‌دوم، زنان لهستانی را از اردوگاه‌های لهستان، به ‌ایران می‌آوردند و آن‌ها را به ‌یک خیابانی که در «شهر نو» قرار داشت، می‌فرستادند. بنابراین، ما نباید مسئلۀ «شهر نو» را صرفاً یک مرکزِ فساد درنظر بگیریم. به‌این‌ترتیب، حاکمیت‌ها از این موقعیتِ فاحشه‌ها، چه در مشروطه و چه در زمان رضاخان، استفاده می‌کردند.

در دهۀ چهل، تحقیقاتِ انجام شده دربارۀ «شهر نو»، تبدیل به ‌منابعِ آثارِ سال‌های بعدی شده است؛ مانند رمان «طوطی» که به‌وسیلۀ «زکریا هاشمی» نوشته شده است. همچنین، دربارۀ «شهر نو»، یک‌سری عکس‌هایی هم به‌جا مانده‌ است؛ ازجمله عکس‌هایی که از «کاوه‌گلستان» وجود دارد. دراین‌باره، یک فیلمی(۴) هم به‌وسیلۀ آقای «کامران شیردل» ساخته شده است. علاوه‌براین‌ها، دو مستند هم در زمان پهلوی ساخته شده است که بعداً توقیف شدند.

در روز نهم بهمن ۱۳۵۷، یعنی قبل از انقلاب، مردم به «شهر نو» حمله کردند و آن را به‌آتش کشیدند. آن زمان، آتش‌نشانیِ تهران اعلام کرد که ما «شهرِ نو» را خاموش نمی‌کنیم. درواقع، چون مردم در صحنه بودند، آتش‌نشانی می‌گفت که ما آتشی را که مردم روشن کرده‌اند، خاموش نمی‌کنیم. خیلی‌ها در این آتش‌سوزی سوختند. بعدها «آیت‌الله طالقانی» به‌ این آتش‌سوزی واکنش نشان می‌دهد و می‌گوید که این کار، کارِ اشتباهی است.

«اصل چهار ترومن» و اثرگذاریِ آن بر عشایرِ ایران

مسئلۀ بعدی، «اصل چهار ترومن» است که اگر کلِ خیابان انقلاب و تمام کتاب‌خانه‌هایشان را بگردید، حتی یک کتاب درمورد «اصل چهار ترومن» پیدا نخواهید کرد. این اصل، برنامه‌ای بود که توسط «ترومن»، رئیس‌جمهور آمریکا، در ایران به‌اجرا درآمد. «ترومن»، طبق این برنامه می‌خواست به‌ کشورهای فقیر و مستضعفِ دنیا کمک کند که به‌سمتِ کمونیسم نروند. آن زمان، که ما بچه بودیم، رویِ دیوارهای روستاها، یک عبارتی به ‌این صورت نوشته‌ شده بود که: «د د ت». «د د ت»، اسمِ یک سم است که دیگر استفاده نمی‌شود. «د د ت»، یکی از کارهایی بود که طبقِ «اصل چهار ترومن» در روستاهای ایران به‌اجرا در می‌آمد.

«اصل چهار ترومن»، یک برنامۀ همه‌جانبه، در حوزۀ بهداشت، کشاورزی و همچنین در حوزۀ آموزش بود. فکر می‌کنید در حوزۀ آموزش، «اصل چهار ترومن» چه‌کاری را برای مردم ایران انجام داد؟ آن چیزی که امروزه روایت می‌شود، این است که جامعۀ عشایریِ ایران، سواد نداشتند و بعد از «اصل چهار ترومن»، این افراد باسواد شدند. برای پدر آموزشِ عشایرِ ایران، «محمد بهمن‌بیگی» هم صلوات می‌فرستند! اصلاً گویی عشایرِ ایران، تاریخی ندارند و ما قبل از «بهمن‌بیگی»، چیزی نداشته‌ایم. درحالی‌که، آن زمان، افرادی از جمله اجدادِ خودِ من، مکتب‌دار بودند. یعنی در مناطق عشایری، یک شیوۀ آموزشی داشتند که قرآن، شاهنامه و یک‌سری کتاب‌های دیگر را آموزش می‌دادند.

ماجرا این است که در اوایل دهۀ ۳۰، آمریکایی‌ها چند نفر را به‌مدت شش‌ماه تا یک‌سال، به ‌آمریکا می‌فرستند. یکی از معروف‌ترینِ آن‌ها، فردی از ایلِ قشقایی به ‌نامِ «محمد بهمن‌بیگی» بود. این افراد را طبق «اصلِ چهار ترومن»، به ‌آمریکا می‌برند تا با ساختارِ آموزشِ سرخ‌پوستانِ آمریکا، آشنا شوند و بعد به ‌ایران بازگردند. خانم «سهیلا شهشهانی»، در گزارش‌هایش می‌نویسد که این افراد در بازگشت، تحت‌تاثیرِ مدارسِ عمومی قرار گرفته‌اند. «بهمن‌بیگی»، در سال بعد، با یک مأموریت، به ایران بازگشت. در مورد این مأموریت، در اسنادِ سفارتِ آمریکا هم صحبت شده است، اما توضیح نمی‌دهد که این مأموریت، برای چه‌کاری است. فقط اشاره می‌کند که آقای «بهمن‌بیگی»، با انجامِ یک سفرِ خصوصی و محرمانه، به‌مدت شش‌‌ماه در آمریکا اقامت نموده است. بودجۀ این سفر هم، عمدتا به‌وسیلۀ «خسروخانِ صولت‌قشقایی» تأمین شده بود.

من می‌خواهم این نکته را بگویم که یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های ملی‌شدنِ صنعتِ نفت، در مناطق عشایریِ ایران قرار داشت. این مناطق، به ملی‌شدنِ صنعت نفت، خیلی وابسته بودند. دلیلش هم، به‌خصوص درمورد قشقایی‌ها، مشکلاتی بود که این عشایر، با انگلیسی‌ها داشتند. اصلاً آلمانی‌ها، به‌خاطر همین مسئله است که بین قشقایی‌ها نفوذ می‌کنند، چراکه این عشایر، به‌طورکلی در مسئلۀ نفتِ جنوب، با انگلیسی‌ها مشکل داشتند. در کتابِ «کوچ‌کوچ»، اثر «عطا طاهری‌ِ بویراحمدی»، که از نزدیکان «خسروخان بویراحمدی» بود، به ‌نامه‌ای که «خسروخان» در روز ۲۵ مرداد سال ۱۳۳۲، برای «محمد مصدق» نوشته است، اشاره شده است. در قسمت‌هایی از این نامه چنین آمده است: «بدین‌وسیله اعلام می‌نماییم، از این ساعت تا تاریخ تکمیلِ نهضت ‌ملیِ ایران، ایل رشیدِ «بویراحمد»، با تمام قوا، به‌حال آماده‌باش می‌باشد و با اعلام اولین خطر، با ورود یک‌صد هزار مرد جنگی که دفترِ سپاهِ جنگیِ انگلیس، به‌خوبی از نبوغ جنگ باخبر است، وارد معرکه شده و صدها نفر را به ‌خاک و خون درخواهیم غلطاند». «خسروخان بویراحمدی» و برادرش «عبدالله‌خان ‌ضرغام‌پور بویراحمدی» که زیرِ نامه را امضا کرده‌اند، از خان‌های بویراحمد بودند.

من می‌خواهم از زاویۀ مردم ایران، به‌ این هیجانِ مردمی نگاه کنیم و عشایرِ ایران را در روز ۲۸ مرداد، نادیده نگیریم. طی ۲۵ سال بعد از کودتا، «اصل چهار ترومن»، بلایی بر سرِ عشایرِ ایران و ساختار آموزشی‌اش آورد، که اولین گروهی که در ایران علیه نهضت امام‌خمینی(ره) ایستادند، همین عشایر بودند. درحالی‌که عشایر، کسانی بودند که در طول تاریخ، چه در مشروطه و چه قبل از آن، همیشه در کنار مراجع بودند. اما زمانِ انقلاب، فقط در مناطق عشایریِ ایران، علیه انقلاب کار شد. سؤال این است که چرا عشایرِ ایران به‌ اینجا رسیدند؟ آن‌ها که همیشه با نهضتِ تشیع بودند. پس چه اتفاقی افتاده است؟

آخرین جملۀ امام درمورد عشایر، تابستان سال ۱۳۵۸ است که فرمودند: «عشایر ذخایر انقلابند». دیگر، جمله‌ای دراین‌باره وجود ندارد. صدا و سیمای ما هم، سالی چند مستند درمورد آقای «محمد بهمن‌بیگی» دارد که پخش می‌کند. در همین تهران، در دانشگاه‌ها، هرسال درمورد «بهمن‌بیگی» همایش برگزار می‌شود. اصلا «اصل چهار ترومن» یک قدیس است که پرستیده می‌شود.


پی‌نوشت:

۱.« ۲۷۵ روز با بازرگان»، عنوان کتابی از «مسعود بهنود» است که در آن، ۲۷۵ روز از عمرِ دولتِ موقت به ‌ریاستِ مهندس «بازرگان»، روایت می‌شود.

۲. فامیلیِ این شخص، «مسگر» نیست، بلکه «خسروی» است. مسگری درواقع شغل پدرِ «مسعود خسروی» است. «محمود مسگر»، از الواط «شعبان جعفری» بود که در سطح شهر، چندین کاباره و خانه‌ی فساد داشت.

 3. «شعبان جعفری»، به‌خاطر حضورش در حرکاتِ سیاسی، به‌خصوص در «کودتای ۲۸ مرداد» سال ۱۳۳۲، به‌شهرت رسیده است. وی در میان لات‌ها و محله‌گردان‌های آن زمان، به«شعبان بی‌مخ» مشهور شده است.

۴. فیلم کوتاهِ «قلعه»، زندگیِ زنان را در روسپی‌خانه‌ای به‌نام «شهر نو» در شهر تهران به‌تصویر می‌کشد.‌


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/10790

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها

مصاحبه با پروفسور بویل درباره ابعاد حقوقی تسخیر سفارت آمریکا
دکترین ضرورت چیست؟
 محاکمه شهروند آمریکایی در دوران کاپیتولاسیون
محکومِ آمریکایی
 سخنرانی حجت الاسلام الهی خراسانی
پیامبری که نمی‌شناسیم
مشاهده همه


تازه‌های شبکه‌های اجتماعی