برشی از خاطرات حجت‌الاسلام سید منیرالدین حسینی شیرازی

پیروزی در میدان، دستاورد پیروی از قرآن

۹۹/۰۶/۳، ۱۲:۳۲ ب٫ظ

در مقابل حضرت امام میز تحریر کوچکی بود که کنار آن میز کوچک دیگری قرار داشت. روی این میز چند کتاب قرار داشت؛ از جمله قرآن که بالاتر از همه بود. امام با انگشت، به قرآن اشاره کردند و گفتند: «آیا معتقدی که این کتاب را خدا نازل کرده است؟» گفتم: «بله!» گفتند: «هیچ تردیدی نداری؟» گفتم: «خیر!» گفتند: «ما به این کتاب عمل کردیم. چه پیروز شویم و چه شکست بخوریم، در هر حال پیروزیم و معنای اِحدَی الحُسنَیَین این است».

به گزارش «ایام»، متن پیش رو برشی از کتاب خاطرات «حجت الاسلام سید منیرالدین حسینی شیرازی»؛ موسس فرهنگستان علوم اسلامی است که متناسب با ایام محرم، خاطره‌ای از دوران نوجوانی این عالم فقید را روایت می‌کند:

ظاهراً همزمان با مجلس مدرسه‌ی فیضیه که به آشوب کشیده شد، در منزل حضرت امام هم مجلس روضه برقرار بوده و بعد از آن که خبر تشنج مدرسه‌ی فیضیه به منزل امام می‌رسد، در آنجا هم اوضاع به هم می‌ریزد و حضرت امام اجازه‌ی بسته شدن در منزلشان را نمی‌دهند تا هر کس می‌خواهد مراجعه کند، با در بسته مواجه نشود. شب سخت و تلخی بود. بنده ساعت ده شب می‌خواستم به منزل امام بروم تا از ایشان کسب تکلیف کنم، اما پدرخانمم، مرحوم حاج مرتضی بهرام‌پور، مانع این کار شد.

فردای آن روز به اتفاق مرحوم بهرام‌پور از خانه‌مان که در خیابان خاک‌فرج بود به طرف خیابان آذر، حرکت کردیم. ایشان پیشنهاد داد که به منزل تک تک مراجعی که منزلشان سر راه ما قرار داشت، سری بزنیم و کسب تکلیف کنیم. ابتدا به منزل آقای گلپایگانی مراجعه کردیم. دم در به آقا مهدی گلپایگانی برخوردیم. به آقامهدی گفتم که می‌خواهیم نزد آقای گلپایگانی برویم. با آنکه ایشان و پدرشان قبلاً دو بار به دیدن ما آمده بودند، در آن روز با ما برخورد خوبی نکرد و موافقت ننمود که آقای گلپایگانی را ببینیم.

به ناچار به منزل آقای شریعتمداری مراجعه کردیم. آنجا هم با در بسته مواجه شدیم و پیش کار ایشان هم، مقابل در از ورود ما جلوگیری کرد. در کمال ناراحتی به منزل امام مراجعه کردیم. نگران بودیم که نکند ایشان هم ما را به حضور نپذیرد، اما آنجا بود که در گشوده‌ی منزلشان، گشاده روییشان، گرډ ملال از صورت ما زدود.

در نزدیکی منزل امام در تمام مسیر کوچه‌ی آقازاده به سمت یخچال قاضی، جمعیت انبوهی گرد آمده یا در حال تردد بودند. از مردم سؤال کردیم که چه خبر؟ جواب شنیدیم که امروز امام به مناسبت فجایع دیروز سخنرانی کوبنده‌ای نمودند.(۱) من خوشحال شدم. وارد منزل شدیم. خبردار شدیم که امام دقایقی است از سخنرانی شدیداللحن علیه دستگاه حاکمه فارغ شده‌اند. به آقای شیخ حسن صانعی گفتم: «می‌خواهم با آقا ملاقات کنم». آقای صانعی گفت: «امام تازه از سخنرانی فارغ شده‌اند و خسته‌اند». گفتم: «بفرمایید، آقا سید منیرالدین این جاست و می‌خواهد شما را ببیند».

آقای صانعی نزد امام رفت و بازگشت و گفت: «بفرمایید!» بنده وارد اندرونی منزل شدم و خدمت امام رسیدم. پدر عیال که خدایش بیامرزد، در حضور امام به دو مطلب اشاره کرد. نخست این که گفت: «بنده با لرها از زمان مرحوم آقا سید نورالدین رابطه دارم. هر گاه که احساس خطر کرده، نیاز به اسلحه پیدا می‌کردیم، از این طریق عمل می‌نمودیم. در حال حاضر هم این گروه به شما ارادت دارند. اگر اجازه بدهید بنده می‌توانم با عشایر و تفنگچی‌های آنان تماس بگیرم تا علیه دستگاه حاکمه حرکت ایذایی انجام دهند». حضرت امام اجازه‌ی این کار را ندادند. بعد از آن پدرخانم ما به حضرت امام گفت: «فلانی (منظورش من بودم و به من اشاره کرد.) دیشب تا صبح خواب نداشت و مدام گریه می‌کرد».

بنده در آن مقطع حدوداً شانزده، هفده سال سن داشتم. امام به من نگاهی کردند و با قاطعیت گفتند: «برای چه ناراحتی؟» من سکوت کردم. امام سؤالشان را تکرار کردند و این تکرار به بار سوم هم کشید. گفتم: «اینها ریختند و همه چیز را به هم زدند».

در مقابل حضرت امام میز تحریر کوچکی بود که کنار آن میز کوچک دیگری قرار داشت. روی این میز چند کتاب قرار داشت؛ از جمله قرآن که بالاتر از همه بود. امام با انگشت، به قرآن اشاره کردند و گفتند: «آیا معتقدی که این کتاب را خدا نازل کرده است؟» گفتم: «بله!» گفتند: «هیچ تردیدی نداری؟» گفتم: «خیر!» گفتند: «ما به این کتاب عمل کردیم. چه پیروز شویم و چه شکست بخوریم، در هر حال پیروزیم و معنای احدی الحسنیین این است».

قسمت آخر را امام با لحن بسیار عجیبی به زبان آوردند؛ لحنی بسیار نافذ که در عمق روح من اثر کرد. بعد افزودند: «ما دیروز پیروز شدیم! اگر می‌خواستیم دیروز صدهزار تن مبلغ به سراسر کشور بفرستیم تا ماهیت شاه را برای مردم روشن کنند، و برای این منظور صد میلیون خرج می‌کردیم، نمی‌توانستیم ماهیت شاه را برای مردم روشن کنیم. اما شاه به دست خود هویت پلید خود را در یک محدوده‌ی وسیع به نمایش گذاشت و این امر به نفع اسلام شد».

وقتی وارد منزل امام شدم، مانند جوجه‌ی پروبال شکسته‌ای بودم که در فصل سرما در آب یخ قرارش داده باشند! در بدو امر وقتی به تنهایی حضرت امام اندیشیدم و به یاد مراجع تقلیدی افتادم که قبل از حضرت امام به بیوتشان مراجعه کرده و با در بسته مواجه شده بودم؛ تأثر و تحسر تمام وجودم را فرا گرفت. احساس می‌کردم که دستگاه جور با متفرق کردن مراجع از گِرد حضرت امام به پیروزی دست یافته است؛ ولی وقتی امام خمینی(ره) با بیان نافذشان آن چند کلمه را با من در میان نهادند، به طور کلی تغییر روحیه دادم و وقتی از منزل امام خارج می‌شدم، مانند افسری پیروز بودم. دست حضرت امام را بوسیدم و خارج شدم تا به سمت شیراز حرکت کنم. قصد داشتم در آن شهر در مراسمی که برای حادثه دیدگان فیضیه برگزار شده بود، شرکت کنم. مدتی بعد، ماه محرم فرا رسید و شب‌های جمعه در شیراز و در مسجد جمعه مراسمی ترتیب یافت که بنده نیز حضور داشتم و بعد از آن به قم بازگشتم.

بعد از بازگشت از منزل حضرت امام، در حالی که امید تازه‌ای در کالبد ما دمیده شده بود، مهیا شدیم که کارهایمان را پیگیری نماییم. مدت کوتاهی بعد از فاجعه‌ی فیضیه، ماه محرم فرا رسید. بنده به شیراز رفتم و در حد توانم با هیئت‌های شهر تماس گرفتم و از آنان خواستم در مسجد جامع اجتماع کنند. هر روز در مسجد مزبور، مراسمی برگزار بود و بیشتر علما نیز در آن شرکت می‌کردند.

وقتی برای جمع مزبور سخنرانی کردم، حرف‌هایم کم و بیش پذیرفته شد. افراد و گروه‌ها با قلم‌هایشان شرکت می‌جستند، حزب برادران نیز با پرچم حزب، در آنجا حضور یافت، هم چنین مرحوم سید عبدالحسین ساجدی که منبری مخلص بخش تبلیغات حزب برادران بود و حضور او در مسجد جامع، تأثیر بسزایی داشت. بد نیست اشاره کنم که فعالیت‌های ما در حد حضور در خود مبارزه نبود و در حاشیه به سر می‌بردیم، اما همواره در شمار طرفداران و مقلدان حضرت امام بودیم.


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/11165

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی