مهدی لزیری از همراهی با آیت‌الله مدنی می‌گوید

روزی که آیت‌الله به وطن تبعید شد

۹۹/۰۶/۱۹، ۱۰:۵۷ ق٫ظ

آقا را به‌تنهایی بردند. تلفن را هنوز آزاد نکرده بودند. به هیچ جایی نمی‌توانستیم خبر دهیم. بعد از مدتی تلفن زنگ خورد و فهمیدیم تلفن را آزاد کرده‌اند. از آشنایان بود. ‌پرسید چه خبر شده؟ چرا ماشین ارتش جلوی مسجد خونی توقف کرده؟ گفتم کار از کار گذشت…

به گزارش «ایام»، متن پیش‌رو گزیده‌ای از خاطرات استاد مهدی لزیری؛ چهره شاخص هنرهای نمایشی تبریز است از روزهای همراهی با آیت‌الله مدنی است. به مناسبت فرارسیدن بیستم شهریور ماه؛ سال‌روز شهادت دومین شهید محراب و امام جمعه تبریز؛ آیت‌الله سید اسدالله مدنی، این گفت‌وگو از نظرتان می‌گذرد:

اشاره

مهدی لزیری، زندگی پرفراز و نشیب و سرشار از خاطرات جذابی دارد. از سال‌های قبل از انقلاب تا دوره‌ی اخیر، در متن بسیاری از حوادث و رویدادهای فرهنگی و هنری تبریز بوده است. اما، از نکات جالب زندگی لزیری، همزیستی و همراهی با شهید آیت‌الله مدنی است. همزیستیِ ویژه‌ای که موجب آشنایی دقیق او به زوایای زندگی آن عالِم مبارز شده است. لزیری البته خود را «خادم» ایشان می‌داند. در خاطرات وسیع این هنرمند تبریزی، برشی از ارتباطاتش را با شهید مدنی برگزیده‌ایم که تقدیم می‌شود. گفتنی‌ست مجموعه‌ی کامل این خاطرات، به‌زودی و در چارچوب طرح تاریخ شفاهی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی منتشر خواهد شد.

تلاش مردم برای بازگشت آیت‌الله به وطن

 آقای مدنی را به «گنبد کاووس» تبعید کرده بودند. دوره تبعید آقا از آن‌جا که تمام شد، عده‌ای از تجار تبریز و ازجمله آقای حاج حسن آقا ابراهیمی (داماد ما) مأمور شدند که به گرگان بروند و آقا را به تبریز دعوت کنند.

آقای مدنی که به تبریز تشریف آوردند، اواسط پاییز بود. آقای ابراهیمی طبقه دوم خانه خود را در اختیار آقای مدنی گذاشتند، بنده نیز از همان لحظه در محضر ایشان بودم و در آماده کردن خانه و مقدمات مستقر شدن آقا در آن خانه مشارکت داشتم. بعد از استقرار ایشان در طبقه دوم خانه مسکونی آقای ابراهیمی، که روبروی مسجد «مدینه» قرار داشت، من هم به‌عنوان ‌همراه ایشان، در آن خانه ماندگار شدم. یک طبقه کلاً به آقای مدنی اختصاص داده شد. اوایل که تازه به تبریز آمده بودند و هیچ‌کس خبر نداشت، رفت‌وآمدها محدود بود. عده‌ای که آقای مدنی را دعوت کرده بودند و برخی روحانیون مبارز آن زمان، مثل آقای «بنابی» که در جریان بودند به آن خانه رفت‌وآمد می‌کردند. تا اینکه کم‌کم در بین عموم مطرح شد که آقای مدنی در تبریز تشریف دارند. یک مدتی طول کشید که به گوش جوانان هم رسید که آقای مدنی در تبریز حضور دارند. پس‌ازآن روزانه ده‌ها نفر می‌آمدند برای زیارت ایشان. عده‌ای هم برای خط گرفتن و راهنمایی خواستن برای فعالیت‌های انقلابی‌شان.

مسجد قانلی

مدتی که گذشت، رژیم متوجه شد که آقای مدنی به تبریز آمده است. این موضوع توسط فرمانده پلیس محل شناسایی شد. در آن زمان رئیس آن کلانتری سرهنگ «حق‌شناس» بود. خود حق‌شناس آمد و در خدمت آقا نشست و صحبت‌هایی مطرح شد؛ ولی خوب، آمدن او به داخل خانه برای شناسایی آقای مدنی بود. چون نگاه‌ها و سؤالات همه در این مسیر بود و این موضوع را خود ما نیز متوجه شدیم که این حرکت، حالت شناسایی محلی دارد و شاید می‌خواهند آقا را دستگیر کنند. به ذهن همه ما این موضوع خطور کرد. در جمع همان افرادی که آقای مدنی را به تبریز آورده بودند در این مورد بحث شد که این خانه شناسایی شده و تصمیم بر این شد که آقای مدنی را از آن خانه به خانه دیگری منتقل کنند. در کنار مسجد «قانلی» (مسجد خونی) کوچه بن‌بستی بود که در انتهای آن کوچه یک خانه کهنه بود که جهت احداث خریداری شده بود، ولی چون سکنه‌ای در آن خانه نبود، آن خانه در اختیار آقای مدنی قرار داده شد. آن خانه متعلق به آقای حسین حسین‌خواه بود. پسر ایشان «آقا جواد» هم جزو شهدای اول انقلاب است که ترور شد.

خانه دوم که رفتیم، در مسجد خونی نماز مغرب و عشا می‌خواندند و منبر می‌رفتند. منبرهای ایشان بسیار داغ بود. آن مدت‌زمانی که در آن خانه بودند، رفت‌وآمدها زیاد شد. طیف‌های بسیاری در آن زمان با آقا در ارتباط بودند. از اقشار مختلف جامعه اعم از خانم و آقا و جوان و پیر به خانه آقای مدنی رفت‌وآمد داشتند.

استخاره شهید

ترددها به خانه که زیاد شد، کنترل سخت شد. تا اینکه به آن شب رسید که آن اتفاق افتاد. یک‌دفعه جریان برق قطع شد و عده‌ای که کنار آقای مدنی بودند، خداحافظی کردند و آن خانه را ترک کردند. تلفن زنگ خورد. من معمولاً به تلفن‌ها جواب می‌دادم. تلفن را برداشتم و متوجه شدم که در پشت خط تلفن، صدای پا می‌آید ولی کسی نیست که جواب دهد! مثل این بود که زنگ زده بودند و گوشی را زمین گذاشته بودند. من قطع کردم و دوباره گوشی را برداشتم، متوجه شدم که همان صدای پا می‌آید. متوجه شدم عمداً گوشی را در حالت اشغال نگه‌داشته‌اند. این حس سراغم آمد که قرار است اتفاقی رخ دهد. به محضر آقا رسیدم و به ایشان عرض کردم که گوشی به این صورت است. عرض کردم، مایل هستید که از پشت‌بام نردبان بگذاریم تا شما به خانه همسایه تشریف ببرید؟! (همسایه پشتی آن خانه آشنا بود و در خروجی آن‌ها به مکان دیگری باز می‌شد و اگر آقای مدنی به آنجا می‌رفتند، از کوچه دیگر به‌راحتی می‌توانستند خارج شوند.) آقای مدنی تسبیح را به دست گرفتند و استخاره‌ای کردند. ظاهراً استخاره به این صورت آمد که بروند. به من فرمودند که نردبان را بگذارید تا بروم. در همین حال یک‌دفعه در را زدند. چون جریان برق قطع بود و زنگ زده نمی‌شد، در را با شدت می‌زدند. باز سؤال کردم که آقا در را باز کنیم یا نردبان را بگذاریم تا شما تشریف ببرید و بعد در را باز کنیم؟ نمی‌دانم چه حساب‌وکتابی کردند که فرمودند در را باز کنید. برای باز کردن در رفتم. همین‌که در را باز کردم، تعدادی حدوداً ۲۰ نفر که همگی مسلح بودند، به همراه یک سرهنگ وارد حیاط شدند.

سرهنگ حق‌شناس

عده‌ای از آن‌ها زیرزمین و عده‌ای آن گوشه و عده‌ای به این گوشه حیاط رفتند. مدام سؤال می‌پرسیدند که چه کسی اینجاست؟ من هم در پاسخ می‌گفتم که ما اینجا سه نفر هستیم و نفر خاصی در اینجا نیست. ازقضا قبل از آمدن آن‌ها، سربازی آمده بود که برای ما گزارشی را بدهد و عکس‌هایی آورده بود که مربوط به کارهایی بود که در فرمانداری انجام می‌دهند که مدرک مهمی بود. او را در زیرزمین پنهان کرده بودیم و خدا خدا می‌کردیم که او را پیدا نکنند. خوشبختانه او را پیدا نکرده بودند. بعد از بازرسی زیرزمین، مستقیماً به اتاق آقا آمدند و اول با زبان خوش گفتند که تشریف بیاورید به فرمانداری نظامی. آقا در پاسخ فرمودند که این کار نه به صلاح شما و نه به صلاح بنده است. این کار را انجام نمی‌دهم. سرهنگ از اتاق بیرون رفت. همین‌که به راهرو وارد شد، متوجه شدم عکس‌هایی که آن سرباز آورده بود جلوی پنجره است. به‌آرامی آن را به زیر پرده هل دادم تا دیده نشود. سرهنگ مجدداً به اتاق برگشت و کلت خود را درآورد و به سمت آقا گرفت و دوباره تکرار کرد که شما باید بیایید و اگر نیایید مجبور هستم شما را به‌زور ببرم. آقا بلند شدند و عبای خود را پوشیدند و کفش‌هایش را پایشان کردند و به راه افتادند. همین‌که ما ‌خواستیم همراه آقا برویم، مانعمان شدند. احد آقا، راننده آقای مدنی بودند و بنده.

آقا را به‌تنهایی بردند و ما دو نفر ماندیم. تلفن هنوز مشغول بود و آزاد نکرده بودند. به هیچ جایی نمی‌توانستیم خبر دهیم. بعد از مدتی تلفن زنگ خورد و ما فهمیدیم تلفن را آزاد کرده‌اند. تلفن را برداشتم، یکی آشنایان بود. می‌پرسید چه خبر شده؟ ما دیدیم که ماشین ارتشی جلوی مسجد خونی توقف کرده بود و مدام به شما زنگ می‌زدیم، ولی تلفن ‌خانه مشغول بود. گفتم کار از کار گذشته! با خودم فکر می‌کردم، وقتی مأمورها ریختند منزل، شاید اگر تعدادی از مردم به خانه می‌آمدند، این اتفاق نمی‌افتاد و نمی‌توانستند آقا را ببرند.

همه نگران بودند

پشت سر هم تلفن زنگ می‌خورد و قضیه را می‌پرسیدند. همه نگران شده بودند. من هم گزارش اتفاقاتی را که افتاده بود می‌دادم. تا اینکه از فرمانداری نظامی زنگ زدند و گفتند با آقا حرف بزنید. گوشی را به آقای مدنی دادند. آقا فرمودند: «آقا مهدی، داروها و امانتی که در زیر تشک است را بردار و بیاور. با ماشین دنبال تو خواهند آمد.» یک کیف زیب‌دار بود که سهم امام و سادات را در کیسه‌ای جداگانه داخل آن کیف می‌گذاشتند و زیر بالش خود می‌گذاشتند. هرجایی که می‌رفتند با خود می‌بردند. در مواقع ضروری به‌عنوان امانت به من می‌دادند. من از امانتی که آقا پشت تلفن گفتند، احساس کردم آن کیف را می‌خواهند. آن کیف و داروها را برداشتم و دو جلد کتابی که قرآن و نهج‌البلاغه بود. در را زدند و دو سرباز داخل شدند. با جیب مرا به فرمانداری نظامی بردند.

خوشحالی رژیم از دستگیری پیرمرد ۷۰ ساله

وقتی به اتاقی که آقای مدنی در آن بود وارد شدم، حالم خوب شد. صحنه تماشایی بود. مبلی بود که آقای مدنی کفش‌های خود را در آورده بود و بر روی یک پای خود بر روی مبل نشسته بود. عین اینکه بر جلوی متکا نشسته است و عبای آقا از یک سمت از شانه‌شان افتاده بود. با دست محاسنشان را شانه می‌زدند. تمامی افسرها هم کنار دیوار به‌صورت منظم ایستاده بودند. همین‌که آقا مرا دیدند، با آن لبخند خاصی که همیشه بر صورت داشتند، گفتند: «آقا مهدی بیا، این‌ها خوشحال هستند که یک پیرمرد ۷۰ ساله را دستگیر کرده‌اند.» من آنجا منقلب شدم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و با گریه به سمت آقا رفتم و دست ایشان را بوسیدم. آقا هم مرا دلداری دادند. پرسیدند مواردی که گفته بودم را آوردی؟ گفتم، بله بفرمایید، این کیف پول‌ها و این داروهای شما. آقا یواشکی فرمودند، آن چیزی که در زیر تشک من بود را نیز آوردی؟ گفتم آقا نمی‌دانم چه چیزی آنجاست. گفتند باید مجدداً به خانه برگردی و رو به آن‌ها گفت: «آقا مهدی یک‌بار دیگر باید به خانه برگردد.» آن‌ها هم با علامت نظامی‌گفتند که چشم، می‌بریم و مرا به خانه آوردند.

چه نسبتی با او دارید؟!

وقتی به خانه آمدم، آن سرهنگی که برای دستگیری آقا آمده بود، در خانه بود. با لحن خاصی گفت، شما چه نسبتی با او دارید؟ گفتم، خادم ایشان هستم. پرسید هرماه چه قدر حقوق به تو می‌دهد؟ گفتم، من از ایشان پول نمی‌گیرم، به ایشان پول می‌دهم تا اجازه دهند که به آن‌ها خدمت کنم! گفت، عجب! ادامه داد که باید از آذربایجان برود و ما دستور داده‌ایم که یک ماشین جیپ بیاید و آن‌ها را ببرد و آقا اصرار دارد که شما هم همراه آن‌ها بروی. من گفتم بله آن‌ها مریض هستند. پمادی دارند که باید به بدنشان زده شود. یک سری تزریقات دارند که من انجام می‌دهم. برای همین باید من همراه آن‌ها باشم. ادامه داد که هر چیز که می‌خواهی بردار، باید از آذربایجان خارج شوید. گفتم جناب سرهنگ، این بنده خدا مریض است. مسافرت تا خارج از استان، با ماشین جیب، آن‌هم در این فصل که برف تا زانو است، سخت است. تا استان بعدی ایشان نمی‌توانند سرما را تحمل کنند. ادامه دادم که اجازه هست ماشین خودمان را بیاوریم؟ با لحن خاصی جواب داد که بیاورید. خیلی خوشحال شدم که مأموری در کنار ما نخواهد بود.

به سوی دیار تبریز

وارد اتاق که شدم، احد آقا را دیدم که زانوی غم بغل گرفته و در گوشه‌ای نشسته. به احد آقا گفتم مژده بده که تو هم با ما می‌آیی. بسیار خوشحال شد.
برای آقا یک پشم گوسفند بسیار خوب آورده بودند که همان را به‌عنوان زیرانداز برای آقا استفاده می‌کردیم. بسیار زیبا بود. آن را هم برداشتم. دستم را به زیر تشک بردم و دیدم که چند تا اعلامیه آنجا هست. از اعلامیه‌های امام خمینی بود که آقا می‌خواست آن را به زبان فارسی ترجمه کند تا پخش شود. ظاهراً آن اعلامیه در جیب آقا بود و همین‌که سرهنگ برای لحظه‌ای بیرون رفته بود، در آن فرصت آن را به زیر تشک گذاشته بودند تا اگر ایشان را بازرسی کردند نتوانند مدرکی پیدا کنند. اعلامیه‌ها را برداشتم و داخل جورابم گذاشتم. یک سری وسایل کوچک و موردنیاز را برداشتم و سوار ماشین شدیم و رفتیم فرمانداری نظامی.

با اسکورت ویژه

آقا آمدند بیرون تا حرکت کنیم. موقع سوار شدن بر ماشین، با لحن خاصی گفتند، آقا مهدی این پشم گوسفند را چرا آوردی؟ این متعلق به من نیست. من هم گفتم آقا این اهدایی به شما است. خدا رحمتشان کند، چیزی در جواب حرف من نگفتند. ما سوار ماشین شدیم و طبق معمول همیشه به این صورت می‌نشستیم که احد آقا ماشین را می‌راندند و من در جلو می‌نشستم و آقا در عقب ماشین تنها می‌نشستند. راه افتادیم. فکر می‌کنم ساعت ۱۱ نصف شب بود که ما به همراه دو ماشین جیب، یکی پشت ما و دیگری جلوی ما حرکت می‌کردند و ما را اسکورت کرده بودند. هرکدام ۴ سرباز مسلح داشتند. به دروازه تهران که رسیدیم، ماشین‌ها را نگه داشتند و سرهنگ از ماشین پیاده شد و به سمت ما آمد و گفت: اینجا دروازه تهران است و خروجی تبریز. از این شهر خارج شوید و به‌جز آذربایجان‌شرقی، هرجایی که دوست دارید بروید. فقط این جمله را گفت و ما به راه افتادیم.
خدمت آقای مدنی عرض کردم، آقا فدایتان شوم کجا برویم؟ فرمودند به وطن برویم. جمله‌ ایشان دقیقاً این بود که «به وطن برویم.» یکسره به سمت قم حرکت کردیم.

برکت نان برای ما کافی است

بین راه که در یکی از شهرها برای نماز صبح نگه داشته بودیم، به یکی از مساجد رفتیم که نماز بخوانیم. همه به ایشان نگاه می‌کردند و عقب می‌کشیدند و راه برایشان باز می‌کردند تا رد شوند. با احترام خاصی برخورد می‌کردند. هرچند ایشان را نمی‌شناختند. در یک جای دیگر بعد از طلوع آفتاب که نگه داشته بودیم تا صبحانه بخوریم، تعدادی از مردم که دیده بودند ایشان را، فکر می‌کردند که حضرت امام است. با اشاره، به همدیگر می‌گفتند که نگاه کنید امام خمینی… فکر می‌کردند که امام به ایران آمده است. آنجایی که توقف کرده بودیم، نوعی نان به‌صورت گرد می‌پختند که بر روی آن‌ها تخمه می‌زدند. من سه عدد از آنجا نان خریدم و سوار بر ماشین شدم و دنبال جایی بودم که یک مغازه‌ای پیدا کنم و چیزی برای صبحانه بخرم. به آقا عرض کردم که برای صبحانه چه بخریم؟ چون در داخل ماشین چیزی نداشتیم و شب نیز شام نخورده بودیم. آقای مدنی فرمودند که صبحانه این نان در داخل آن است و نیازی به خریدن چیز اضافی نیست. تخمه‌هایی که بر روی نان ریخته بودند را نشان دادند و گفتند، این به‌عنوان صبحانه است و بقیه نان به‌عنوان نان است. یکی از نان‌ها را برداشتند، بر روی عبای خود گذاشتند و شروع کردن به میل کردن. ما هم به‌تبع ایشان ‌همان نان را خوردیم و با همان سه عدد نان، به قم رسیدیم.

به اهتمام: حسین وحیدرضایی


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/11869

چاپ نوشته


یک پاسخ به “سه عکس و سه خاطره/ آشنایی با چند شهید دیار کاشان”

  1. آسا گفت:

    واقعا امسال اقا سید رو باید قدر بدونیم
    باوجود اینکه سالها از اون روزها میگذره اما هنوز اون روحیه جهادی خودشو حفظ کرده و همچنان به کمک به هم نوع خودش به هر روشی مشغوله.خدا نگهشون داره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی