داستان‌واره زندگی شهید آیت الله سیداسدالله مدنی

مدنی ؛ قانلی محراب

۹۹/۰۶/۱۹، ۹:۱۷ ق٫ظ

بچه‌های آذربایجان در سوسنگرد بودند. علی تجلایی زنگ زد دفتر امام جمعه وضعیت را تشریح کرد. گفت مهمات ندارند و پشتیبانی نمی‌شوند و در این وضعیت نزدیک است که بچه‌ها قتل‌عام شوند. آقای مدنی دلداری دادند و به محض این که گوشی را قطع کردند، تماس گرفته شد با دفتر امام(ره) که آقای مدنی امشب مهمان جماران می‌شوند. رفتند و وضعیت را برای امام(ره) تشریح کردند. حضرت روح‌الله که فرمان داد حصر سوسنگرد باید شکسته شود – یاد چمران بخیر – اولین نفر بود که روانه سوسنگرد شد…

«ایام»؛ نگاشته داستانی حامد حامدی خسروشاهی درباره دومین شهید محراب؛ آیت‌الله مدنی

***

درست همان سالی بود که سردار سپه کودتا کرد و محمدعلی‌شاه قلدر را برکنار و با تشکیل مجلس موسسان صوری، احمدشاه تازه جوان را شاه ایران کرد. آذربایجان هم که نایب السلطنه‌نشین قجرها بود و در این معرکه‌ها همیشه صدای مرده بادها و زنده بادها به گوش می‌رسید.

کمی آن‌طرف‌تر از تبریز، دهخوارقان بود و در آن دهخوارقان، بازارچه‌ای و در بازارچه هم یک مغازه بزازی که سیدی خوش نام به نام امیرعلی، صاحبش بود. خبر دادند که خانم دارد وضع حمل می‌کند. تا امیرعلی برسد بچه متولد شده بود. یک پسر شیرین که اسمش را گذاشتند «اسدالله».

پدر هر از گاهی به تبریز می رفت تا از بازار پارچه‌فروش‌ها (بزازا بازار) جنس بیاورد برای فروش. همیشه همراه طاق پارچه‌های چیت و گلی و باتیک، شیرینی‌های تبریز را هم می‌خرید برای بچه‌ها و اسدالله‌ی که تازه داشت غیر شیر، چیزی می‌خورد.

***

چند روزی بود که حال خانم خوش نبود. طبیب آوردند، داروی گیاهی خوراندند، دعا کردند، هیچ‌کدام افاقه نکرد. مادر رفت و اسدالله چهار ساله ماند روی دست عمه‌ها و خاله‌ها. بعدها که اسدالله بزرگ شد و آیت‌الله شد، هر وقت از زندگی خود می‌گفت، از این دوران، به سختی یاد می‌کرد.

وقت مدرسه رفتن شد و چند کتابی که همه می‌خواندند، دادند زیر بغل اسدالله؛ گلستان و بوستان و قرآن و… می‌خواند و هر از چندگاهی هم پیش پدر  می رفت در بزازی. ۱۶ ساله شده بود که خبر آوردند آمیرعلی در مغازه حالش بد شده و روی زمین افتاده. همان شب از پدر هم یتیم شد.

حالا که نه پدری داشت و نه مادری که دوری از آن‌ها بی‌تابش کند، بار و بنه را برداشت و به قصد پوشیدن خرقه پیامبر(ص) راهی قم شد.

***

به قم که رسید اول به حرم کریمه پناه برد. از طرف مادر و برای پدری که تازه از دست داده بود زیارت کرد و از محضر کریمه برایشان شفاعت خواست. احمدشاه هم به سرنوشت پدرش دچار شده بود و رضاخان میرپنج علم برداشته بود که می‌خواهم اعلام جمهوری کنم و سیدی به نام مدرس در برابرش ایستاده بود که آن جمهوری که تو می‌گویی از صدتا استبداد بدتر است.

برخی از درس‌های مقدماتی را خوانده بود و مقدمات را چند سال ادامه داد. کمی که طلبه چندپایه‌ای شد، رفت پای درس آیت‌الله حجت کوه‌کمری که هم‌زبان بود و با طلبه جوان آذرشهری، ترکی هم‌کلام می‌شد و هم‌چنین درس آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری. آیت‌الله خمینی هم کم‌کم بین طلبه‌ها مشهور می‌شد؛ می‌گفتند: حاج آقا روح‌الله. اولین روز از سر کنجکاوی رفت پای درس حاج آقا روح‌الله. آن کنجکاوی چهار سال ادامه یافت…

***

تصمیم گرفت مدتی را هم در همسایگی امیرالمومنین(ع) علم آل محمد(ص) را بیاموزد. برای یادگیری درس‌های عالی زانوی ادب پای منبر اساتیدی بزرگ می‌زد. در همین احوال بود که آیت‌الله حکیم از آیت‌الله مدنی – که اجتهاد را هم ایشان داده بودند به وی – خواست تا تدریس را هم شروع کند؛ لمعه، رسائل، مکاسب و کفایه. شد استاد جوان حوزه عظیم علمی نجف.

***

در نجف، آیت‌الله مدنی سر پرشورش را داشت. زمانی به فکر مبارزه چریکی با آل‌سعود افتاد و زمانی بر علیه عبدالکریم قاسم-حاکم وقت عراق- کفن پوشید و به میان مردم رفت. طلبه پرشوری داشت به اسم «مجتبی نواب صفوی». روزی کتابی آورد به اسم «شیعه‌گری» نوشته فردی به اسم «احمد کسروی». آقای مدنی کتاب را از نواب گرفت و یک شب مطالعه کرد و فردا زیر عبا به کلاس آورد. پس از کلاس کتاب را به صاحبش داد و گفت: این فرد مهدورالدم بلاشک است. نواب گفت: علامه امینی و جمعی دیگر نیز همین نظر را دارند و من تصمیم دارم برای ریشه‌کن کردن این درخت خباثت راهی ایران شوم. آقای مدنی ۱۳ دینار پس‌انداز کرده بود برای ازدواج. گذاشت کف دست نواب و گفت: پول اسلحه هم از من.

***

پای جلسه قرآنی که در همدان به صورت مخفیانه برگزار می‌کردند، تعداد قابل توجهی از تحصیل‌کرده‌های دکتر و مهندس هم می‌آمدند. پس از پایان یکی از همان جلسات، همان پزشکان را مخاطب خود قرار دادند و گفتند: «آقا! مردم بیچاره‌اند، دستشان تنگ است و به درمان و دکتر نمی‌رسد. شما که از دست‌تان کار برمی‌آید بیایید و کمکشان کنید کنید.» از یکی از حاضران به اسم دکتر معز پرسیدند. دکتر معز جواب دادند:«حاج آقا! چه کمکی بکنیم؟»، پاسخ شنیدند: یک درمانگاه درست کنید به نام درمانگاه « مهدیه.» بحث ادامه پیدا کرد: «حاج آقا! درمانگاه جا می‌خواهد، پزشک می‌خواهد،  دارو می‌خواهد، وسیله می‌خواهد و کلا هزینه‌بردار است.» آقای مدنی گفتند آن را ان‌شاءالله جور می‌کنیم» و ادامه دادند: «به این بسنده نکنید که دارید در بیمارستان یا مطب خود کاری را انجام می‌دهید. کسی را در نظر بگیرید که بیمار است و پولی ندارد. او یا باید بمیرد و زن و بچه‌اش بی‌سرپرست بمانند و یا باید به بیمارستان‌ها برود و التماس کند که او را بپذیرند. از این گذشته کسی که فوت می‌کند، باید زن و فرزندانش تحت سرپرستی قرار بگیرند. بنابراین باید دارالایتام هم درست کنید و اسمش را بگذارید دارالایتام مهدیه.»

دیدند جماعت کمی به فکر رفتند. پس از کمی تامل گفتند: «شما که می‌خواهید این کارهای خیر را بکنید، یک بانک مهدیه هم درست کنید. اگر کسی خواست دخترش را شوهر بدهد و پول ندارد جهیزیه تهیه کند، می‌خواهد پسرش را زن بدهد و پول ندارد، زنش مریض است و می‌خواهد او را برای معالجه ببرد تهران و به پول احتیاج دارد. پول‌هایی را که دارید، از بهره‌اش صرف‌نظر کنید و این را بگذارید در بانک مهدیه و به مردم مستمند شهرتان کمک کنید.»

دعوتی کردند از تجار و بازاریان و معتمدین و گفتند که می‌خواهیم کارهایی از این دست بکنیم. فی‌المجلس ۵۰۰هزار تومان جمع شد. عده‌ای هم تعهد کردند که مبالغی را ماه به ماه بپردازند. در طبقه بالای مسجد مهدیه همدان، سه تا اتاق را به پزشکان خیر دادند و درمانگاه در همان‌جا راه افتاد.

***

علمای تبریز دو دسته بودند. دسته‌ای که در رأس آنها آیت‌الله قاضی طباطبایی بود و مریدان امام(ره) در آذربایجان بودند. دسته‌ای هم سال‌های سال مقلد آیت‌الله شریعتمداری بودند و دوست نداشتند امام(ره) به عنوان مرجع اول شناخته شود و از این رو با مریدان امام(ره) هم مشکل داشتند. عده‌ای از گروه دوم تصمیم گرفتند بروند سراغ آیت‌الله مدنی که در مهاباد تبعید بودند و از ایشان بخواهند که به تبریز بیایند. این فکر را با آیت‌الله قاضی طباطبایی هم درمیان گذاشتند و علیرغم این که فکر می‌کردند آیت‌الله قاضی برخواهد آشفت که می‌خواهید مدنی را رو به روی من قرار دهید، آیت‌الله قاضی طباطبایی گفتند: فکر بسیار خوبی است. من هم نامه برای ایشان می‌نویسم و از ایشان می‌خواهم دعوتتان را اجابت کند.

آیت الله مدنی در بحبوحه پیروزی انقلاب به تبریز آمدند. در محله چرنداب ساکن شدند و شدند امام جماعت مسجد چرنداب. پس از مدتی دیدند که کسانی هستند و می‌خواهند رابطه دو آیت‌الله را به هم بزنند و از این وسط برای خود ماهی بگیرند. پیش‌دستی کردند و با یک خداحافظی مختصر، رفتند به قم و از آنجا به همدان که در سال‌های مبارزه، آنجا تبعید بودند و اطرافیان زیادی داشتند.

***

انقلاب پیروز شده بود و کشور روزهای سختی را با جدایی‌طلبان و جماعتی که خود را «خلق مسلمان» می‌نامیدند سپری می‌کرد. امام(ره) به آیت‌الله مدنی پیام دادند که در تبریز به شما بیشتر احتیاج هست. برگشتند تبریز. قرار بر این شد که یک هفته آقای قاضی طباطبایی نماز را بخوانند و یک هفته آقای مدنی. دو هفته‌ای به همین منوال گذشت و بازهم سر و کله اختلاف‌افکنان پیدا شد. آقای مدنی برای این که بهانه دست این جماعت ندهند، اعلام کردند دیگر نمازجمعه نمی‌خوانند و خود هم به آقای قاضی اقتدا می‌کنند.

بعد از مدتی هم رفتند لرستان؛ تا این که پس از مدتی منافقین و بدبینان نتوانستند آقای قاضی طباطبایی را تحمل کنند و به حذف فیزیکی روی آوردند. امام(ره) حکم دادند و آیت‌الله مدنی شد امام جمعه تبریز.

***

بچه‌های آذربایجان در سوسنگرد بودند. آشفتگی سازمانی اوایل جنگ و نرسیدن آذوقه و مهمات مشهود بود. گفتند: دشمن دارد لحظه به لحظه نزدیک می شود. باران تیر و ترکش بود که از آسمان می بارید و بچه‌های عاشورایی آذربایجان داشتند قتل عام می شدند. علی تجلایی در نهایت ناراحتی داشت بین کوچه‌های سوسنگرد قدم می‌زد. در یکی از ویرانه‌ها گوشی سبز رنگ تلفنی به چشمش خورد. با این که امید نداشت، نزدیک رفت و گوشی را از زیرخاک‌ها بیرون آورد و در نهایت شگفتی دید که تلفن وصل است. فوری کد تبریز را گرفت و در ادامه دفتر امام جمعه. پس از چند بار توضیح که کی هست و از کجا زنگ می‌زند، گوشی را دادند به آقای مدنی. علی تجلایی وضعیت را تشریح کرد و گفت که مهمات ندارند و پشتیبانی نمی‌شوند و در این وضعیت نزدیک است که بچه‌ها قتل‌عام شوند. آقای مدنی دلداری دادند و به محض این که گوشی را قطع کردند، تماس گرفته شد با دفتر امام(ره) که آقای مدنی امشب را مهمان جماران هستند. رفتند و وضعیت را به گونه‌ای برای امام(ره) تشریح کردند که امام(ره) فرمان داد حصر سوسنگرد باید شکسته شود. یاد چمران بخیر؛ اولین نفر بود که روانه سوسنگرد شد…

***

اعلام کردند آقای مدنی بر اثر انفجار یک نارنجک دستی توسط فردی که برای عرض قبولی نماز دستش را به طرفشان دراز کرده بود، جراحت شدیدی برداشته است و الآن در بیمارستان بستری است و به واسطه خون زیادی که از ایشان رفته، به خون احتیاج دارند. یک ساعت بعد سیل جماعت بود در مقابل بیمارستان که برای خون دادن آمده بودند. یکی فریاد می‌زد: «اگر قلبشان آسیب دیده، قلب من را دربیاورید و بگذارید در سینه آقای مدنی.» بچه‌های کمیته و محافظان آقای مدنی، گریه‌کنان آمدند وسط جمعیت؛ آقا شهید شد.


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/11850

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی