گفت‌وگو با شهرزاد بهشتی دربارۀ خاطرات دانشجویی شهید آوینی

دنبال راه‌حل‌های روزمره نبود/ خودش را در انقلاب پیدا کرد

۹۹/۰۶/۲۱، ۹:۴۷ ق٫ظ

سال ۴۷ که من سال چهارم دانشگاه بودم، احساس می‌کردم که آوینی تغییر کرده است و راه‌های دیگری را جست‌وجو می‌کند. او به دنبال راه حل‌های روزمره نبود. احساس می‌کردیم آوینی به دنبال مسائل دیگری است که برای ما قابل هضم نبود. ذهن من و همه دوستانش با رگه‌های ذهنی او تفاوت داشت. انگار قصدش غیر مادی شدن بود و این در همان دوران هم بروز و نمود داشت… بعدها با حرکت و اوج گیری انقلاب، انگار خودش را در انقلاب پیدا کرد و به راه‌حل‌های اجتماعی انقلاب رسید.

به گزارش «ایام»، متن پیش رو گفت‌وگویی با شهرزاد بهشتی دربارۀ خاطرات دوران دانشجویی شهید آوینی است که در شمارۀ ۸ نشریۀ فرهنگی، تحلیلی سوره در اردیبهشت ۸۳ منتشر شده است. متن این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید:

– در کجا با آوینی آشنا شدید؟

سال ۴۳ وارد دانشگاه شدم. آوینی سال ۴۴ وارد دانشگاه شد. من دانشکده حقوق بودم و او دانشکده معماری درس می‌خواند. همسر من همراه با او دو سال زودتر از ما وارد دانشگاه شده بود و در دانشگاه معماری درس می‌خواند. دوره‌ای که ما وارد دانشگاه شدیم دوره افول رژیم شاه بود و انقلاب در حال رشد کردن بود. دوران خیلی سخت و در عین حال شکل دهنده‌ای بود. جو دانشگاه نیز جوی بود که هم خیلی خوب‌ها و هم خیلی بدها آنجا بودند و حرکت‌ها و جریان‌های مثبت و منفی در بین دانشجویان وجود داشت. یادم هست که اوج جنبش‌های چریکی بود و دانشجوها به بهانه‌های مختلف، راهپیمایی می‌کردند و اکثراً جهت این حرکت‌ها علیه رژیم حاکم بود و هیچ آرامشی وجود نداشت و به گونه‌ای سیستم تعلیماتی، پرورشی و حتی ذهنی جوانان آشفته بود.

– آوینی قبل از انقلاب و دوران دانشجویی چه ویژگی‌هایی داشت و چه حالات فردی، شخصی و روحی در او می‌دیدید؟

آوینیِ این دوره، یعنی بعد از انقلاب با آوینی قبل از انقلاب کاملاً متفاوت است. اما از همان دوران آدمی بود با روحی بسیار حساس و بالاتر از یک فرد هوشمند. چرا که حساس بودن یک روح، فراتر از هوشمند بودن است. حساسیت‌های روحی‌اش در اوج بود. انسان ملتهب آن دوران ما، سرگشته‌ای بود که به دنبال جهت بود و در پی انتخاب راه، حتی مسیر را زیگ زاگ می‌رفت و مثبت و منفی را امتحان می‌کرد. گاهی راه‌های شخصی را انتخاب می‌کند تا به آن التهاب‌ها پاسخ بدهد و حتی در این مسیر ممکن است اشتباهات فراوانی بکند. دقیقاً آوینی از همان تیپ‌هایی بود که به شکل وحشتناکی هیجان و به همان اندازه استعداد داشت. هیجانی که می‌خواست جایگاه روح خود را در این سرزمین بیابد و ببیند. کجاست و چه باید کرد.

 بچه‌های دانشگاه خیلی دوستش داشتند و او هم برای همه احترام قائل بود و با همه دوست بود. چه با دانشجویان دوره‌های بالاتر و چه با بچه‌های پایین‌تر. آدم ناشناخته‌ای نبود، چرا که اصلاً نسبت به بچه‌ها بی‌تفاوت نبود. بسیار انسان بود. آدمی بود که نسبت به مسائل هم دوره‌ای‌های خودش بی‌تفاوت نبود. مثلاً اگر کسی مشکل مادی داشت یا مشکل احساسی داشت و یا با خانواده‌اش مشکل داشت، آوینی با او همدردی و همفکری می‌کرد و سعی می‌کرد با او حرف بزند و اگر می‌تواند مشکل او را حل کند.

– آیا دوران دانشجویی، جهت‌گیری‌های سیاسی و عکس‌العمل‌های اجتماعی از او می‌دیدید؟ و آیا در این باره فعالیت‌هایی می‌کرد؟

آوینی جهت‌های سیاسی‌اش را بعد از انقلاب مشخص کرد و قبل از انقلاب به دنبال راه‌حل‌های شخصی می‌گشت. نسبت به حرکت‌های اجتماعی، سیاسی و حتی چریکی هیچ عکس‌العملی نداشت. البته هیجان‌زده بود، ولی من معتقدم خیلی بعد از انقلاب شکل گرفت. او می‌خواست شخصاً و با جستجوی فردی و بدون وابستگی به حرکت‌های اجتماعی راهش را پیدا کند. زیگ زاگ‌های او نیز در این مسیر، با اشتباهاتی رو به رو بود و آن‌ها اصلاً مهم نیست. مهم این بود که او می‌خواست خودش برسد و راه را پیدا کند. پس تشکل‌های سیاسی و اجتماعی و پیگیری آن‌ها اصلاً مسأله و دغدغه‌اش نبود.

– چه مسائلی توجهش را بیشتر جلب می‌کرد؟

هنر به معنای واقعی، مسأله اصلی آوینی بود. چه در معماری، چه در ادبیات و دیگر حوزه‌ها. در همان دوران نیز جنبه‌های فکری و فلسفی، فلسفه هنر و خود هنر برای او مهم بود. در همه دانشکده‌های دانشگاه یک کافه تریا وجود داشت که مرکز اجتماع ما بود و آدم‌هایی که آنجا جمع می‌شدند، خواه ناخواه یکدیگر را پیدا می‌کردند و ناخودآگاه آنها که مسائل‌شان مشترک بود، به هم نزدیک‌تر می‌شدند. آوینی هم آدمی بود که کنکاش و جستجوگری در مسائل ادبی و هنری برایش مطرح بود. در آن دوران یک چیز واضح بود که آوینی اصلاً آدم معمولی نبود و پیچیدگی‌های روحی خیلی پرباری داشت. من با او گفتگوها و صحبت‌های فراوانی داشتم. شاید بیشتر با محوریت هنر و گامی بر سر پیدا کردن راه حل‌های فردی و اجتماعی.

 امروز که فکر می‌کنم انگار که می‌خواست از زمین جدا شود. من وقتی تمام بی‌تابی‌هایش را نگاه می‌کنم، می‌بینم که نمی‌خواست ساده و راحت برسد و در همین قالب‌های ساده باقی بماند. ذهن من با همه دوستانش با رگه‌های ذهنی او تفاوت داشت. واقعاً انگار قصدش غیر مادی شدن بود و این در همان دوران هم بروز و نمود داشت. واقعیتش این است که در همان دوران همه رگه‌های معنوی در او وجود داشت.

– کارهای قلمی و مطالعاتش در چه فضاهایی سیر می‌کرد؟

او روح شاعری داشت و گاهی اوقات شعر می‌گفت. ما از شعرهایش خیلی خوشمان می‌آمد، ولی نمی‌دانم چرا شعرهایش را جمع‌آوری نکرد. بعداً شنیدم که شعرهایش را از بین برد، خیلی متأسف شدم. یادم می‌آید که شعرای مطرح آن زمان، مثل «اخوان ثالث»، «شاملو»، «فروغ فرخزاد»، «احمدرضا احمدی» را دنبال می‌کرد. یادم می‌آید که این شعر فروغ فرخزاد را اولین بار از او شنیدم:

« همه هستی من آیه تاریکی است که تو را تکرار کنم

 به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد

 من در این آیه تو را آه کشیدم. آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم»

 آوینی آن زمان این شعر را دوست داشت و می‌گفت این شعرها از زمان خود گذشته‌اند. من خودم با خیلی از شعرها و حتی خیلی از کتاب‌ها از طریق او آشنا شدم. مثلاً بعضی شعرهای خانم «طاهره صفارزاده» را او به من معرفی کرد و اصلاً من از طریق آوینی با شاعران ایرانی آشنا شدم. من وقتی با او آشنا شدم او همه شعرها را می‌شناخت و خودش هم شعر می‌گفت. یکی از شعرهایش را که آن زمان سروده است از حفظم»:

 برایت گل می‌آوردم

 برایت گل می‌آوردم

 و با تو در اتاقی که به رنگ چشمهایت بود می‌ماندم

ولی دیدم که دستم لحظه‌ها را دور می‌ریزد

 تو شاید گریه می‌کردی که من تنهایی بیهوده‌ای بودم

 تو مثل نبض خوشبختی من، آرام خواهی ماند

و هرگز مرگ یک دیوانه کوچک

که دور از باغ در زندان گلدان‌های زیبای تو می‌میرد

 تو را گریان نخواهد کرد

 میخک‌هایی که دور از باغ

در زندان گلدان‌های زیبای تو می‌میرند، می‌دانند

 من تکرار یک تنهایی‌ام

در چشم‌هایی که تمام چشم‌ها را دوست می‌دارد

او واقعاً شعرهای قوی‌ای می‌گفت. من تعجب می‌کنم چرا بعد از انقلاب شعرهایش را سوزانده، شاید هم قبل از انقلاب این کار را کرده است.

-آیا می‌شود دوره‌بندی خاص برای مرحله دانشجویی زندگی آوینی قائل شد؟

یک دوره از آغاز ورود او به دانشگاه بود و در این دوره بیشتر در فضاهای هنر و حرفه‌ای هنر بودیم و فکر و روح او بیشتر در همین فضاها سیر می‌کرد. از سال ۴۷ که من سال چهارم دانشگاه بودم، احساس می‌کردم که آوینی تغییر کرده است و راه‌های دیگری را جست و جو می‌کند. یعنی به دنبال راه حل‌های روزمره نبود. از همان سالها بود که احساس می‌کردیم آوینی به دنبال مسائل دیگری است که برای ما قابل هضم نبود. بعد آرام آرام روابط‌مان کم شد، خیلی سرسنگین با او رابطه داشتم و از همان سال‌ها به بعد بود که من دیگر تأییدش نمی‌کردم. او دیگر خیلی به دنبال مسائل غیر مادی افتاده بود، انگار می‌خواست خودش مسائل را حل کند. او جرأت‌های عجیب و شگفت‌انگیزی داشت که این جرأت‌ها شاید امروز از نظر ما یک خطر جدی محسوب می‌شود، و از طرفی به راحتی هم مسائل را نمی‌پذیرفت. بعدها با حرکت و اوج گیری انقلاب، انگار خودش را در انقلاب پیدا کرد و به راه حل‌های اجتماعی انقلاب رسید؛ چون وقتی انقلاب اتفاق می‌افتد، آدم را هوشیار می‌کند، آگاه می‌کند و به دنبال خودش می‌کشد. مثلاً به قول سهراب سپهری: دست هر کودک شهر شاخه نوری دیدم، واقعاً شاخه نور را انقلاب به آدم می‌دهد تا قبل از اینکه اتفاق بیفتد، آدم‌ها در تاریکی دنبال راه می‌گردند. و اینجاست که آدم‌ها نمی‌توانند قضاوت کنند.

– بعد از انقلاب چطور؟ باز هم رابطه داشتید؟

در فاصله ۱۰ سال، آوینی را ندیدم. چون من به فرانسه رفتم و نیز ما همه فارغ‌التحصیل شده بودیم. در این دوره من از فعالیت‌های شهید آوینی اطلاعی ندارم که چگونه بوده و چه می‌کرده است. بعد هم که از فرانسه برگشتم، سال ۵۸ بود که یک روز با شوهرم به دفتر یکی از دوستان قدیمی رفته بودیم که اتفاقی آوینی را آنجا دیدیم. یادم می‌آید که آوینی گفت: می‌مانی تا من خانم و بچه‌ها را بیاورم شما ببینی؟ و من گفتم: حتماً، بعد او تلفن زد و خانم و بچه‌هایش با آژانس آمدند. من برای اولین بار با خانم امینی و دختر اولش، مائده که چند ماهش بود، آشنا شدم. همسرش هم بی نظیر بود و کاملاً چهره‌ای روحانی داشت. از این واقعه به بعد دیگر ارتباطی نداشتیم و آوینی هم که انگار صدا و سیما مسئولیتی داشت، خیلی اطراف ما نمی‌آمد. شاید هم وقت این را نداشت. گاهی روایت فتح را می‌دیدم، روایت فتح با صدای آوینی واقعاً تأثیر گذار بود. من کاملاً حساسیت‌های او را در روایت فتح احساس می‌کردم. آوینی اگر درباره چیزی می‌گفت، واقعاً آن را درک کرده بود. مثلاً اگر درباره فقر می‌گفت، خودش فقر را می‌فهمید یا اگر از جبهه می‌گفت، همین طور بود. جبهه را خیلی مظلومانه می‌دید. روایت فتحش خیلی عالی بود. فقط یک خبر جنگی نبود که آدم با مسائل جنگی آشنا شود؛ بلکه ما را با مسئله انسان و آدمی در جنگ آشنا می‌کرد. او صرفاً دیدگاه نظامی نداشت. در روایت فتح هم دیدگاه شاعرانه او کاملاً مشهود است. من بارها فیلم روی مین رفتن او را تماشا کرده‌ام. احساس می‌کردم آن آدم احساسی و پراضطراب و پر استعداد، مثل یک قناری در قفس، ناگهان آزاد شد. وقتی شعر خودم را برای خانواده او خواندم، دخترش تحمل نکرد و خیلی عجیب تحت تأثیر قرار گرفته بود. او رفتنش هم مثل همان دورانی که من با او بودم، عجیب بود. دیدیم روی مین رفت و کاملاً غیر مادی شد و براحتی شجاعانه به جهان دیگر پیوست. و این شاید همان راه حل مقدس، عالی و شجاعانه‌ای بود که او به دنبالش بود.


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/11923

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی