برگی از خاطرات ناب روزهای دفاع مقدس (1)

فرمانده ۱۵ ساله

۹۹/۰۶/۲۷، ۶:۰۰ ب٫ظ

تمام جزء جزء ضد هوایی را می‌شناختم چیست. سنم به زور به ۱۶ می‌رسید، با این وجود من را گذاشتند فرمانده ضدهوایی با ۹۰ نفر نیرو در سال ۶۱. واقعاً به کارم وارد شده بودم. اما روزهای اول، بچه‌ها به خاطر سن کم قبولم نداشتند.

به گزارش «ایام»، متن پیش‌رو گزیده‌ای است از خاطرات سید نورالله رضوی؛ رزمنده و جانباز سبزواری دوران دفاع مقدس. به مناسبت فرارسیدن چهلمین سال دفاع مقدس، این خاطرات برای اولین بار منتشر می‌شود:

سید نورالله  رضوی فرمانده 15 ساله ضدهوایی تیپ 21 امام رضا
اعزام با رضایت والدین

یک روز مادرم گفت: «همه‌اش دروغ می‌گویی.» پرسیدم: «کی دروغ می‌گوید؟» گفت: «تو. همه‌اش صحبت از جبهه رفتن می‌کنی و جبهه نمی‌روی.»
خشکم زد. باور نمی‌کردم که مادرم راضی به رفتنم باشد. هنوز ۱۵ سال را تمام نکرده بودم. از خدا خواسته رفتم ثبت نام کردم. روز رفتن، خودش ساکم را آماده کرد. از پدرم خداحافظی نکردم. می‌ترسیدم اجازه ندهد. جلو میدان زند داشتیم سوار ماشین می‌شدیم که پدرم را دیدم. از برخورد پدرم می‌ترسیدم. داشت آبرویم می‌رفت. آسمان داشت پیش چشمم تیره و تار می‌شد که رو در روی خودم دیدمش. گفت: «باباجان پول نمی‌خواهی؟» ابراز محبت و لحن پدرم، مرا به گریه انداخت. انگار دنیا را به من دادند. خوشحال سوار ماشین شدم.

گذر از خان دوم

در اتوبوس جلویم را گرفتند. یکی از بچه‌های سپاه بود. گفت: «کارت آموزشی داری؟» معمولاً ۳ ماه بچه‌ها را آموزش می‌دادند بعد جبهه می‌فرستادند. گفتم: «ندارم.» گفت: «بفرمایید پایین، خدانگهدار» در همین حین شهید پروانه داخل ماشین آمد. گفتم: «رضا این‌ها چی می‌گن؟ می‌گن کارت آموزشی دارید؟ یعنی ما بلد نیستیم؟» شهید پروانه خطاب به آن برادر پاسدار گفت: «این‌ها شاگردهای خودم هستند، از کسانی که که آموزش دیده‌اند بهتر بلدند.» نزدیک بود در خان دوم دست از پا درازتر به خانه برگردانده شوم که شهید پروانه ناجی‌ام شد.

نوبت توست

در جبهه برادر حسن مهری مرا برد گروه ضدهوایی تیپ ۲۱ امام رضا. بعد از ۲ – ۳ ماه حسن مهری رفت و محمد مهری شد فرمانده. محمد مهری هم می‌خواست برود و فرمانده نداشتند. گفتند یک نفر جای خودت بگذار. سن من به زور به ۱۶ می‌رسید، با این وجود من را گذاشتند فرمانده‌ی ضدهوایی با ۹۰ نفر نیرو در سال ۶۱. واقعاً وارد شده بودم و کار می‌کردم. تمام جزء جزء ضد هوایی را می‌شناختم که چیست. اما اوایل کار بچه‌ها به خاطر سن کم قبولم نداشتند. آن طوری که باید تحویلم نمی‌گرفتند، یعنی حرف‌هایم را قبول نمی‌کردند.

سید نورالله  رضوی فرمانده 15 ساله ضدهوایی تیپ 21 امام رضا
سید نورالله رضوی؛ نفر سمت راست | حسن مهری (فرمانده گردان)، نفر وسط
اطاعت فرمانده!

یک روز مین‌های جمع‌آوری شده از یک میدان مین را وسط دژ جمع کرده بودند. با آن‌ها نیمچه تپه‌ای درست شده بود. داشتم سرکشی می‌کردم که ناگهان هواپیمای دشمن بر فراز آسمان ظاهر شد. اگر بمب‌هایش را می‌ریخت و به مین‌ها می‌خورد، انفجار عجیبی شکل می‌گرفت. یکی از بچه‌ها ۱۴ سالش بود و جثه‌اش از من هم کوچکتر بود. پا روی پدال گذاشت و هواپیما را هدف گرفت.
در حین شلیک، ضدهوایی گیر کرد. به جای این که بپرد پایین لوله را باز و رفع گیرش کند، برگشت گفت: «تو فرمانده‌ای! تو برو درست کن.» سریع بازش کردم و گیرش را گرفتم. آن‌قدر سرعت عمل داشتم که خشکش زد. داشت همینطوری مرا نگاه می‌کرد! گفتم: «خب شلیک کن.» گفت: «چشم» از آن روز به بعد دیگر حرف من را گوش می‌کردند و می‌گفتند الکی نبوده او را فرمانده گذاشته‌اند.

راوی: سید نورالله رضوی
محقق: محمد اصغرزاده
دفتر: سبزوار

پی‌نوشت: تصاویر متعلق به آلبوم شخصی سرهنگ مهری (فرمانده گردان) است.


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/12212

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی