خاطرات بانوی جهادگر اهل ملارد از روزهای پشتیبانی جنگ

ماجرای تنورستان ملارد / روایتی از نقش‌آفرینی متعهد زنان در دهه ۶۰

۹۹/۰۶/۳۱، ۹:۰۵ ق٫ظ

هر ۵، ۶ نفری در یک خانه سر تنور بودند. یک نفر وردنه می‌زد. یک نفر کنده می‌­انداخت. یک نفر خمیر می‌آورد. یکی نان‌ها را جمع می کرد. یکی هم مسئول غذا و چای خانم‌ها بود. از هشت صبح شروع می‌­کردیم تا ۲ بعد از ظهر، گاهی هم تا ۴ طول می‌­کشید.

به گزارش «ایام»، آثار مکتوب دفاع مقدس را که مرور می­‌کنیم، کمتر سخنی از زنان به میان آمده است. نه اینکه در جنگ حضور و تاثیر نداشته باشند، بلکه کارشان مستتر در کار مردان و رزمندگان بوده. در واقع پشتوانه مردها بودند. چه آنهایی که همسر و فرزندان‌شان را راهی جبهه­‌ها کردند و چه زنان غیرتمندی که در ستادهای پشتیبانی، کارهای تدارکاتی انجام می­‌دادند.
خانم مهین خمیس‌آبادی؛ بانوی ملاردی[۱] که خاطراتش را در ادامه می­‌خوانید، هر دو نقش را به بهترین شکل ایفا کرده است.

مهین خمیس آبادی تنور های نان ملارد برای پشتیبانی جنگ تاریخ شفاهی دفاع مقدس
اولین راهپیمایی

مهین خمیس‌آبادی هستم. در سال ۱۳۲۸ در کنگاور متولد شدم. ۱۳ سالگی ازدواج کردم و چهار سال بعد با همسر و فرزندم به ملارد آمدم. هنوز خبری از انقلاب نبود که با همسایه ها جلسه قرآن هفتگی راه انداختیم. همه چیز از آن جلسات شروع شد.
سید محمد نامی را یک بار در هفته به جلسه قران دعوت می­‌کردیم. او علاوه بر قرآن، سربسته برایمان مسائل سیاسی را مطرح می‌­کرد. اما ساواکی­‌ها یک روز او را گرفتند و بردند. مدتی زندان بود و خیلی شکنجه شد. اما وقتی آزاد شد مردم ملارد از او استقبال کردند و او را روی دوش‌شان گرفتند. همین استقبال شد اولین راهپیمایی در ملارد.

پشتیبانی خودجوش

بعد از شروع جنگ، روزی که به منزل خواهرم رفته بودم، متوجه شدم تعدادی جنگ‌زده را در مدرسه سرآسیاب  اسکان داده‌اند. امکانات‌شان کم بود و در وضعیت بدی به سر می‌بردند. آمدم در جلسه قرآن مطرح کردم. یکی از خانم­‌ها گفت بیایید برایشان کاری بکنیم. مقداری وسایل خودمان گذاشتیم، مقداری هم از اهل محل کمک گرفتیم. با چیزهایی که در خانه داشتیم، برایشان لحاف و تشک تهیه کردیم. این اولین حرکت خودجوش ما برای جنگ بود.

تنورستان ملارد

شمسی خانم که یک جورهایی مسئول جلسات قرآن‌مان بود، مطلع شد که در محله، تنور نان برای جبهه برپا شده. به ما هم گفت بیایید برویم و کمک کنیم. من خیلی وارد نبودم. فقط خمیر می‌­کردم یا کنده[۲] می‌انداختم. اوایل کار، راحت بود، ولی هر چه جلوتر می‌­رفتیم، کار بیشتر و سخت‌­تر می‌­شد.
برای همین تقسیم کار کردیم. هر ۵، ۶ نفری در یک خانه سر تنور بودند. یک نفر وردنه می زد. یک نفر کنده می‌­انداخت. یک نفر خمیر می‌آورد. یکی نان‌ها را جمع می کرد. یکی هم مسئول غذا و چای خانم‌ها بود. از هشت صبح شروع می‌­کردیم تا ۲ بعد از ظهر، گاهی هم تا ۴ طول می‌­کشید. تنورستانِ خانه­‌ها وسط حیاط بود. چهار طرفش خالی و فضای زیادی داشت. یک طرف کنده­‌ها را می‌انداختیم. طرف دیگر هم نان‌ها را پهن و دسته دسته می‌­کردیم.

یک نفر مامور بردن نا­ن‌­ها به مسجد بود. در مسجد پهن‌شان می‌­کرد تا خشک شوند. نفرات بعدی نان­‌ها را کارتن می‌­کردند تا اندازه یک کامیون جمع بشود و بیایند ببرند.
برای خودمان یک ستاد پشتیبانی شده بودیم. تعدادی گروه اصلی بودیم که همیشه حضور داشتیم. بقیه هم گاهی برای کمک می‌آمدند.
در کنار پخت نان، مربا و ترشی هم درست می‌­کردیم. یا کمک‌های مردمی می‌­رسید و قند و چای و آجیل‌ها را بسته‌بندی می‌­کردیم. خلاصه هر کار از دست‌مان برمی‌­آمد انجام می‌­دادیم؛ حتی میوه‌چینی.

مدتی از جنگ نگذشته بود که گفتند به خاطر حملات شیمیایی، رزمندگان باید شیر مصرف کنند. چون شیر و ماست زود خراب می‌­شد، ماست چکیده درست می‌­کردیم. جوشاندن این همه شیر و تبدیلش به ماست چکیده، خیلی سخت بود. شیر که می‌­جوشید دیگ­­‌هایش را توی حوض یخ می‌­گذاشتیم تا سرد شود و ماست ببیندیم. بعد هم کیسه‌های ۵ یا ۶ کیلویی آویزان می‌­کردیم، ماست‌ها را داخلش می‌ریختیم، بعد نمک می‌­زدیم و می‌ماند تا آبش برود.
از آن طرف، شب‌ها هم که به خانه می‌­آمدیم، پلیور و جوراب برای رزمنده­­‌ها می بافتیم. با این همه، جلسه قرآن‌مان پابرجا بود. شکر خدا هنوز هم ادامه دارد.

شهیدِ پشتیبان

برای کارهای سنگین، مردها کمک می­‌کردند. پسرم حسین هم با اینکه سن و سالی نداشت جزوشان بود. هم در مسجد و ستاد کار می‌­کرد، هم در خانه کمک حالم بود.
صبح که برای پخت نان می‌­رفتم، از بچه‌­ها نگهداری می‌­کرد و کارهای خانه را انجام می‌­داد. هر چه به او می‌گفتم، نه نمی‌­گفت.
سال ۶۵ گفت می‌خواهم به جبهه بروم. ۱۴ سال بیشتر نداشت. برای همین مانعش شدم. گفتم برای تو زود است و کاری از دستت بر نمی‌­آید. گفت: «آب که می توانم پخش کنم!» با خودم گفتم، فردا من را پیش خدا مسئول می­‌داند. دیگر نتوانستم جلویش را بگیریم.  وقتی برای بدرقه رفتم، دیدم حنا به دستش گذاشته و پشت سرش پنهان می‌­کند تا من نبینم. دلم گواه شد، گفتم پروردگارا من این پسر را برای رضای تو فرستادم.

وقتی جنازه‌اش را آوردند، شکمش از هم پاشیده بود. بعد از عملیات، با همرزمانش در سنگر خوابیده بودند که خمپاره نگذاشت دیگر بیدار شوند. برادرم وقتی پیکرش را دید غش کرد. رفتم تا به هوشش بیاوریم. گفت پسر تو مگر شهید نشده است!؟ چرا هیچی نمی گویی!؟ گفتم: چه بگویم؟ مگر فقط من مادر شهید هستم.

مرگ بر صدام

یک روز که نان‌ها را پختیم، یکی از خانم‌ها گفت: «شما بروید تا من این تنور را جارو بزنم». هنوز دور نشده بودیم که صدایش درآمد. برگشتیم دیدیم دست روی سرش گذاشته و خون از لای انگشتانش بیرون می‌زند. با این وضع، به جای ناله کردن مدام مرگ بر صدام می‌گفت. بالاخره گفت درِ حلبی تنور توی سرش خورده. سریع ماشینی پیدا کردیم و بردیم سرش را بخیه زدند. دو روزی خوابید و دوباره برگشت سراغ تنور.

خواست خدا

شبی، پنج شش نفر در حال جوشاندن شیر بودیم که یکی از خانم‌ها دادش بلند شد. وقتی برگشتیم، دیدیم دختربچه­­‌ای تا نصفه توی دیگ است. سریع کشیدیمش بالا. خدا رحم کرد و شیر‌ها داغ نبود. خداوند هیچوقت نخواست اتفاق بدی بیافتد. یک روز هم دختر خودم توی دیگ شیر افتاد که سرد بود. فقط مجبور شدیم شیر را دور بریزیم.

تحمل زخم زبان

تنها چیزی که گاهی آزارمان می­‌داد، زخم زبان افرادی بود که می‌­گفتند: این‌­ها برای حقوق و چادر مجانی و این چیزها به ستاد می‌­روند.
یک روز یک نفرشان مستقیم به خودم گفت: «شما می‌روید، چون چادر مشکی می‌­دهند.» ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم. آمدم و برای شمسی خانم تعریف کردم. شمسی خانم گفت: «اگر تکرار کرد بگو تو هم بیا تا به تو هم بدهند!» اواخر کار آمد و دید هیچ خبری نیست.
ولی دیگر هرچه می­‌گفتند اهمیتی نمی­‌دادم. چون امام خمینی ره گفتند: اگر به من هم فحش دادند، عیبی ندارد. هیچ جوابی ندهید.

همه کارها به پشتیبانی ختم نمی‌شد

زمان جنگ، سیلی در خوزستان آمد که خیلی خرابی به بار آورد. هلال احمر بعد از جمع‌آوری کمک‌های مردمی، برای دسته‌بندی لبا‌س‌­ها درخواست نیرو کرد. یک هفته‌ صبح‌­ها می‌­رفتیم و غروب بر می‌­گشتیم. بعد از جنگ هم هر وقت زلزله می‌­آمد، کارمان همین بود. الان هم هر کاری از دستمان بربیاید انجام می‌­دهیم؛ از تهیه جهیزیه گرفته تا مخارج درمان افراد بی‌بضاعت.

گفت‌وگو: محمدمهدی رحیمی
تنظیم: اسماء مرتضایی


[۱] . از شهرهای استان تهران

[۲] . هیزم تنور


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/12465

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی