برگی از خاطرات ناب روزهای دفاع مقدس (3)

ماجرای جذاب عملیّات فرهنگی اُسرا در اردوگاه بعثی‌ها

۹۹/۰۶/۳۱، ۸:۱۳ ق٫ظ

در اردوگاه تصمیم داشتم قرآن حفظ کنم. دو سه جزء که حفظ کردم، دیگر کسی نگذاشت سرم را بخارانم. بچه‌­ها التماس می‌­کردند هرچه عربی بلدم یادشان بدهم. شروع کردم به آموزش. تا روزهای آخر اسارت، عراقی­‌ها نفهمیدند من معلم هستم. از بچه‌­ها امتحان هم می‌­گرفتم. آنها هم به عنوان لوح تقدیر برایم نقاشی می‌­کشیدند.

به گزارش «ایام»، متن پیش‌رو گزیده‌ای از گفت‌وگو با حسین ابوئی، جانباز و آزاده‌ی یزدی است که خاطرات رزمندگی و زندگی او در اردوگاه ، برای اولین بار به مناسبت چهلمین پاسداشت حماسه دفاع مقدس، از نظرتان می‌گذرد:

روزی به کارت آید!

حسین ابوئی هستم فرزند حاج شیخ غلامحسین. در سال ۱۳۳۷ در محله نجف آباد یزد به دنیا آمدم. پدرم از روحانیون انقلابی و نزدیکان شهید صدوقی بود. دوران ابتدایی را در همین محله گذراندم و بعد شدم طلبه حوزه یزد.  منتها هم کشاورزی می‌کردم و هم طلبگی. سال ۵۸ برای ادامه تحصیل رفتم قم و مدتی مدرسه آقای گلپایگانی دروس حوزوی می­‌خواندم.
پدرم دوست داشت همه فرزندانش با معارف اسلامی در حد نیاز آشنا باشند؛ که کلید فهمش ادبیات عرب بود. برای همین به همه­ی فرزندانش از کودکی آموزش می­داد. یادم است هر روز صبح من را می­نشاند و می­گفت: بشین بابا، این­ها که می­گویم یک روزی به کارت می­آید. من هم بخش قابل توجهی از جامع المقدمات و نصاب الصبیان را  حفظ کرده بودم ولی نمی­دانستم کجا به کار می­آید.

دزدی آمده سنگی انداخته و در رفته

۳۱ شهریور قم بودم که خبر بمباران فرودگاه مهرآباد به گوشم رسید. همه خیلی ترسیده بودند. مردم مثل بچه گنجشکی با دهان باز که منتظر مادرش است، گوششان باز بود برای اینکه پیام و موضع امام را بدانند. امام خیلی راحت با این قضیه برخورد کردند و گفتند: دزدی آمده و سنگی انداخته و در رفته. حرفشان یک حالت روانی آرامی به جامعه بخشید. مردم راحت خوابیدند و صبح که شد کمر همت را بستند.

اما حوزه علمیه دو تا وظیفه داشت. یکی دفاع از انقلاب نوپایی که هنوز خیلی برای مردم معرفی نشده بود و یکی هم خودش پا به رکاب باشد. آیت الله نوری همدانی اعلام کردند من می­خواهم به جبهه بروم، هر کس می‌آید یا علی. طلبه­‌ها سه تا اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به طرف غرب. ظرف چند روز رسیدیم سرپل ذهاب. مسیری که می­رفتیم همه پیاده و سواره داشتند فرار می­کردند. وضعیت رقّت‌باری بود.
مدتی مسئول محافظت شهر بودیم. من هم با اینکه خیلی آموزش ندیده بودم چند ماهی آنجا ماندم ولی بعد از چهار پنج بار جبهه رفتن، آمدم و دوره آموزش نیمه سنگین را در توپخانه اصفهان دیدم.

پای پر دردسر

آخرین حضورم در جبهه عملیات محرم سال ۶۱ بود. نیروها در حال عقب نشینی بودند که تیر خورد توی زانویم و زمین­‌گیر شدم. هر چه سعی کردم خودم را جایی پنهان کنم موفق نشدم. کم کم سر و کله عراقی­‌ها پیدا شد. دو تا عراقی شیعه بلندم کردند گذاشتند روی جیپ ۱۰۶ و با آرامی من را به خط دومشان تحویل دادند. ولی از آن به بعد بقیه جبران کردند. خط دومی‌­ها پشت گردنم را گرفتند و انداختند پایین و بعد هم سوار آیفا کردند. چند نفری آش و لاش توی ماشین بودیم.

پنج تا خط ما را تحویل هم دادند تا یک جایی تصمیم گرفتند کنار تپه ای با لودر خاک بردارند و ما را زنده به گور کنند. همدیگر را صدا زدند: اسیر ایرانی، اسیر ایرانی، از تو شیارها عراقی­‌ها دویدند بیرون و آمدند تف انداختند توی صورت‌مان. داشتیم شهادتین می‌خواندیم که متوجه شدم گروهبانی با درجه‌دار بالاتر از خودش سر دفن کردن ما درگیر شده. سه نفر بودیم که هر سه  نام‌مان حسین بود. بالاخره گروهبان متقاعدش کرد و ردش کرد رفت.
بعد هم آمد نشست پیش من. عکس امام را از جیبش درآورد بوسید و گفت من این آقا را دوست دارم. خواهرم عروس مشهد است و دلم لک زده برای امام رضا. سعی کرد آرام‌مان کند. گفت نگران نباشید شما را می­‌برند بیمارستان.

آن روز تا شب توی یک اتاق چوبی نگه‌مان داشتند و پذیرایی مفصلی هم کردند. خیلی اصرار داشتند به امام فحش بدهیم و چون این کار را نکردیم، حسابی کتک خوردیم تا بیهوش شدیم. من چون ریش داشتم، باتوم برقی را روی بینی­‌ام می‌­گذاشتند که کاملا گیج می‌­شدم. برای همین گذاشتند روی زخم پایم، از درد می‌­مردم و زنده می‌­شدم. استخوان پایم هنوز کمی‌ وصل بود. نهایتا مردی درشت هیکل را صدا زدند آمد و یک پایش را گذاشت روی ران و یکی روی ساق پایم و چند بار فشار آورد تا تق صدا داد و خلاص شد. از این به بعد خیلی بیشتر درد می‌­کشیدم، چون پایم دیگر رها شده بود و این طرف و آن طرف می‌افتاد. فقط با گوشت متصل بود.

گاهی عمدا می‌­آمدند این پا را می­‌گرفتند و می‌­انداختند روی شکمم. برگرداندنش خیلی زجرآور بود. تشنگی و گرما هم بدجور آزارمان می­‌داد. بالاخره شب آمبولانس آمد و ما را بردند بیمارستان العماره. درِ آمبولانس که باز شد مردمی که توی حیاط بیمارستان بودند هم با کتک ازمان استقبال کردند. فقط پیرزنی پشت درخت شمشاد ایستاده بود و مشت به سینه می‌­زد و گریه می‌­کرد.
همان شب هم یک میل فلزی گذاشتند توی پایم که بعد آتل ببندد ولی دیگر رها کردند. بعدا بچه­‌های توی اردوگاه یک کمی روی درمان پایم کار کردند تا راه افتادم.

زندگی در اردوگاه

۱۶ آبان برابر با ۱۶ محرم اسیر شدم و اول صفر وارد اردوگاه شدم. این مدت یا در استخبارات بودم یا بیمارستان العماره یا بیمارستان هبّانیه. در اردوگاه که چشم بندم را باز کردند، یک سری سیم خاردار فشرده دیدم که آن طرفش تعدادی آدم مثل مرده متحرک هی قدم می­زدند و جرات نمی‌­کردند یک کلمه حرف بزنند. اولین نفری که با من صحبت کرد، دکتر بیگلری بود. همین طور که راه می‌­رفت به من گفت: بچه­ کجایی؟ گفتم: یزدی­‌ام. گفت: پاک‌نژاد را می‌­شناسی؟ گفتم: بله.

گفت: اینجا با هیچ کس حرف نزن. حواست جمع  باشد. گفتم: چشم. اتفاقا بعدش یک ستون پنجمی آمد نشست پهلویم و هر چه سوال کرد، جوابش را ندادم. چون مجروح بودم، مرا بردند بیمارستان اردوگاه. آنجا بچه­‌های ایرانی خودمان پزشک بودند. پنج ماهی هم آنجا بودم. عراقی­‌ها یک ماه اول اجازه دستشویی رفتن به هیچ کس ندادند. پنج ماه در این به اصطلاح بیمارستان بدون وسایل ضدعفونی و شست وشوی زخم بودیم تا زخم کرم افتاد. بچه‌‌­ها خودشان صابون و آب قاطی می‌کردند و زخم­ها را شستشو می‌­دادند.  

معلم بی­‌نشان

توی این ۵ ماه روزی ۲۰ دقیقه قرآن نوبت هر کسی می‌­شد. من وقتی قرآن می­‌خواندم بدون نگاه، ترجمه آیات را می­‌گفتم. هم تختی‌­­ام که متوجه شده بود، اصرار کرد به من هم یاد بده. نیمه شب می­‌آمد کنار تختم می‌­نشست که یاد بگیرد. یکی دیگر هم بود که فکش کنده شده بود و حتی نمی‌توانست حرف بزند. به او مقداری کاغذ پاکت سیمان داده بودند تا نیازش را بنویسد.

اولین کتاب، جامع المقدمات را روی آن نوشتم و دادم دستش تا از تنهایی دق نکند. خلاصه از آنجا شروع کردم به تدریس ادبیات عرب. جوری که اسمم جلوتر از خودم وارد آسایشگاه شده بود. کمی که بهتر شدم، یک چوب به عنوان عصا بهم دادند. گذاشتم زیر بغل و منتقل شدم به آسایشگاه. تصمیم داشتم قرآن حفظ کنم، ولی دو سه جزء که حفظ کردم دیگر کسی نگذاشت سرم را بخارانم. بچه‌­ها التماس می‌­کردند هرچه بلدم یادشان بدهم. شروع کردم به آموزش، اما خطم خوب نبود.

طلبه‌­ای ­اهوازی داشتیم که خط خیلی زیبایی داشت. ارشد داخلی، من و او را پیدا کرده بود و جایمان را انداخت پهلوی هم. صحبت کردیم و قرار شده با هم کار کنیم. دوتایی می­‌خوابیدیم، من می‌گفتم و او زیر ملافه می‌نوشت. بعد بچه­‌ها، جزوه را رونویسی می‌­کردند.
برای آموزش، اول روی خاک می‌نوشتیم. بعد یک نفر طرحی دیگر داد. یک تکه مقوا پیدا کرد که کمی سفت باشد. رویش تکه‌­ای پارچه مشکی بیلرسوز لباس‌مان را کشید. مقدار زیادی صابون هم مالید تا سطح براقی ایجاد شد. بعد با پلاستیک جلد گرفت. این پلاستیک را وقتی پهن می­کردیم روی آن، هرچه می‌­نوشتیم قشنگ مثل تخته سیاه عمل می‌­کرد. برای پاک کردنش هم پلاستیک را برمی‌داشتیم پاک می‌­شد. تخته کوچکی بود و عراقی­‌ها هم نمی‌­فهمیدند چی هست. همه این کارها پنهانی انجام می‌­شد.

جالب است تا روزهای آخر اسارت، عراقی­‌ها نفهمیدند من معلم هستم. از بچه‌­ها امتحان هم می‌­گرفتم و آنها هم به عنوان لوح تقدیر برایم نقاشی می‌­کشیدند. هرچند عراقی­‌ها که می‌دیدند، آن را می­‌گرفتند آتش می‌­زدند.
کار به جایی کشید که آدم بیکار در این مجموعه نبود. دوسه نفر آدم خوش استعداد را می‌­گرفتم، با این‌­ها کار می­کردم و این­‌ها می‌رفتند کلاس می‌­گذاشتند. یاد آن وقتی افتادم که بابا می‌­گفت بنشین به درد یک روزت می‌­خورد. تازه این فقط به درد من نخورد، به درد بیش از هزار نفر دیگر هم در این سیاهچاله خورد. الان هم گاهی زنگ می‌­زنند و با گریه فراوان می‌­گویند: ما هروقت یک جایی قرآن و دعا خوانده می‌­شود و از آن بهره می‌­بریم، برایت دعا می­کنیم.

غذای روح

حقیقتا در دوره اسارت، دعا غذای روح‌مان بود. آدم وقتی یک جایی راکد باشد می‌­پوسد. سال اول اسارت سه تا دختر پرستار که اسیر شده بودند توی اردوگاه مان بودند. یک اتاق سه در سه به آنها داده بودند. بندگان خدا اعتصاب غذا کردند تا بالاخره یک مفاتیح گرفتند. دعاهای مفاتیح را می‌نوشتند و از طریق پسر بچه­ اسیری که برایشان غذا ‌می‌­برد، به ما می‌رساندند.

عملیات پیچیده تکثیر ادعیه

برای تکثیر دعا در اردوگاه نیاز به کاغذ داشتیم. اول از کاغذ توتون سیگار استفاده می­‌کردیم یا کاغذ روی شیرعسل‌ها را با تیغ می‌­بریدیم. ولی کفاف نمی‌­داد. برای همین کارتن تاید را شب تا صبح می‌­گذاشتیم توی آب، بعد یواش یواش لایه هایش را جدا و خشک می‌­کردیم. هر کارتن ۱۸ برگ به ما می‌­داد. دفترچه‌های کوچک درست می‌­کردیم که لو نرود. برای خودکار هم هر بار که صلیب سرخ می­‌آمد، به هر نفر یکی می‌­داد تا نامه بنویسد و بعدش جمع می‌­کرد. بچه‌­ها سر خودکارها را درمی‌­آوردند و با فوت کردن جوهرش را توی نی‌­های خالی که از قبل داشتند پر می‌­کردند و توی زه‌وار پتو قایم می‌­کردند.
اینگونه دعاها رونویسی می‌­شد. عراقی‌­ها هم گاهی که بازرسی می‌­کردند و چیزی پیدا می‌­کردند، همه را می‌بردند می‌­سوزاندند. برای همین، هر کسی شده بود مسئول حفظ  یک دعا. وقتی دعاها سوازنده می‌­شد، حافظ هر دعایی کاغذی پیدا می‌­کرد و دوباره آن را می‌نوشت. بچه‌ها با همین دعاها زنده بودند.

گفت‌وگو: علی‌اصغر مرتضایی‌راد/ محمود خاکی
تنظیم: اسماء مرتضایی


لطفا در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارید
لینک کوتاه: https://ayyam.ir/12450

چاپ نوشته


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برگزیده‌ها



تازه‌های شبکه‌های اجتماعی