ماجرای جذاب عملیّات فرهنگی اُسرا در اردوگاه بعثی‌ها

در اردوگاه تصمیم داشتم قرآن حفظ کنم. دو سه جزء که حفظ کردم، دیگر کسی نگذاشت سرم را بخارانم. بچه‌­ها التماس می‌­کردند هرچه عربی بلدم یادشان بدهم. شروع کردم به آموزش. تا روزهای آخر اسارت، عراقی­‌ها نفهمیدند من معلم هستم. از بچه‌­ها امتحان هم می‌­گرفتم. آنها هم به عنوان لوح تقدیر برایم نقاشی می‌­کشیدند.